.:::DemonBatista.Ir:::.
Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista
سلام خدمت همه ي همراهان عزيز . به دليل اينكه فكر كردم اين بخش داره از يكنواختي خاصي برخوردار ميشه ، تصميم گرفتم يك گام فراتر بزارم و ترتيب موضوعات رو بهم بزنم . بنابراين كمي جلوتر رفتم و در مطلب امروز موضوعي رو مطالعه مي كنيد كه چند سرفصل از موضوعات قبلي جلوتر است . اميدوار مورد پسند واقع بشه . دختران تنها مزيتي كه از ازدواج اول من بر جا مانده بود ، وجود و حضور كيليني و آتنا براي من بود . در حال حاضر و در اين لحظه كه دست به قلم هستم ، آتنا 14 سال و كيليني 17 سال دارد . در چند سال اخير آنها تحت سرپرستي من بودند و قبل از اين مدت يكي از بزرگترين ذهن مشغولي هاي من ، سرنوشت و مشخص شدن تكليف سرپرستي آنان بود . بنابراين حدود سه سال پيش براي اخذ كفالت آنان به دادگاه مراجعه كردم . تا آن زمان بيشتر وقت آنان با همسر سابقم "انجي" سپري ميشد و او هم زني فارغ از هر گونه عفت كلام بود و همچنين نمي توانست از پس تربيت آنها به خوبي برآيد و همه اينها باعث شد كه من با قدرت تصميم بگيرم تا زندگي آنها را تغيير دهم و آنها را شايسته ي آنچه بايد باشند، كنم .زندگي بي راستاي آنها را جهت بخشم و نظم تربيت را براي آنان فراهم سازم . تمام اين عوامل بر قدرت اراده ي من براي بدست آوردن آنان ، افزود تا جايي كه بالاخره موفق شدم به آنان برسم . اما براي رسيدن به اين مهم راهي پرفراز و نشيب پيش روي من بود . گرفتن كفالت دخترها ، كار ساده اي نبود . دادگاه بدون هيچ توجهي به شهرت من ، به سختي قضاوت ميكرد . شهرتي كه به هيچ وجه نمي توانست تداعي كننده ي خوبيهاي من براي دادگاه باشد ، چرا كه هيچ گاه يك كشتي گير حرفه اي نمي تواند با كتك زدن يك فرد جلوي هزاران نفر ، تصوير فرشته گونه از خود در بين هزاران هزار تماشاچي ترسيم نمايد . شايد تحت اين شرايط كار را براي خودم غير ممكن ميدانستم ولي حضور وكيلي كارآمد تا حدي توانست من را به امكان انجام اين كار اميدوار سازد . وكيلي با نام ربكا كه كابوس جدايي از دختران را براي من تبديل به رويايي شيرين نمود . او وكيلي بسيار جذاب و محشر بود . در دادگاه همه ي توجهات پدر و مادر بود و در اين بين فرزندان گوشه گير ترين افراد بودند . مادر آنها تمام تلاشش بر اين مبنا بود كه از من يك هيولا سازد ولي خوشبختانه بعد بررسي همه جانبه ي دادگاه ، مشخص شد ادعاي او چيزي جز ادعايي پوچ نبود و در پايان اين من بودم كه مي توانتستم محيطي مناسب براي پرورش آنها فراهم سازم . آتنا همچنان با من زندگي مي كند . دختر كوچكي كه هميشه سلطه طلب در كسب اكرام و احترام است و من هم بايد براي او احترام قائل شوم . از همين حالا همه چيز را به خوبي مديريت ميكند و همچنين كه در ابراز احساسات دختر به پدر نيز سخت گير است . او سرگروه كلاس مدرسه خود است . او هميشه آرزوي رفتن به مدارس بزرگ را در ذهن خود مي پروراند و من هم مطمئنم او هرجايي مي تواند موفق باشد و فارغ از تحصيل نيز ، من ايمان دارم كه شخصيتي بزرگ خواهد شد . هميشه به او افتخار ميكنم و عاشق او هستم و او را جزو دوست داشتني ترين چيزهاي عمرم ميدانم . با همه ي اين اوصاف در كمال تاسف بايد بگويم ، من و دختر بزرگم خيلي از هم دور هستيم .حتي گفتن اين حرف هم برايم دردناك است . ما از گذشته ي دور وابستگي بسيار شديدي به هم داشتيم . من آنقدر او رادوست داشتم كه وقتي نوزاد بود ، او را هم با كالسكه اش براي تمرين به باشگاه ميبردم . و در كل او در كودكي وقت زيادي را با من صرف ميكرد . موضوعي كه براي آتنا صادق نيست و من توانايي حضور در كنار آتنا را در كودكي و سنين نونهالي نداشتم . حال مي فهمم كه در دوران كودكي كيليني قدر آن با هم بودن را نمي دانستم . اما حالا عكس اين موضوعات صادق است و من با آتنايي كه كودكيش را با من نبود ، انسي شديد گرفتم در حاليكه كيليني روز به روز از من محجور تر مي شود و حال آنكه دختر كوچكم آتنا تمام تلاشش مبني بر اين است كه از مادرش فاصله بگيرد و ديگر به او نزديك نشود و هميشه با من باشد . در حاليكه كيليني عاشق مادرش هست و سعي مي كند هميشه از من دور باشد . --------------------------------------------------------- *يك خبر : در اين هفته ي راء در حالي كه شاهد پخش تبليغات از شبكه ي ويديويي بوديم ، ظاهرا مسابقه اي جديد براي الميشن چمبر توسط ميزبان ويژه ي راء تعيين شده و طي آن باتيستا به مصاف اج ميره . اين موضوع خيلي عجيبه چون بعد از بازگشت اج ،اين دو حتي يك رويارويي هم در اسمكداون با يكديگه نداشتند . لازم به ذكر اين مسابقه كه خيلي از منابع به اون اشاره كردن رو هنوز خود سايت wwe قطعي نكرده و پروفايلش هم در قسمت Matches الميشن چمبر نيست . بنابراين نميشه به عنوان يك مسابقه ي قطعي در چمبر از اون ياد كرد .مگر اينكه بعد از پخش اسمك داون اين هفته اين مسابقه رو مسجل كنند . فردا هم اخبار اسمكداون رو داريم . خدانگهدار . جلال
علائق من چيزهاي مثبت زيادي در زندگي داشتم كه تاثير خوبي در خوشحال نمودن من مي گزاشتند . يكي از آنها دوستي با نام سوزانا بود . دختري كه در سال هفتم مدرسه با آن بودم . او يك سال از من جلوتر بود و وقتي من در واشنگتن به مدرسه مي رفتم ، تمام زندگيم تحت تاثير او قرار گرفت . او نسبت به دختران عادي ديگر يك دانش آموز بسيار خوب شناخته ميشد . من به محض اينكه او را ديدم احساس نمودم كه در عشق او فرو رفته ام . هر چند كه فاصله ي عشق تا آن نگاه سطحي بسيار بود . شايد اگر شما هم جاي من بوديد چنين فرضي را داشتيد . او 5 فوت بلندي قامت داشت و هيچ گاه از ان حد زيادتر نشد. قامتي كه يك دختر را در سنين منحصر به فرد خود مي تواند برازنده تر نمايد . به خاطر اختلاف قدي كه داشتيم تبديل به يك زوج عجيب و غريب در مدرسه شده بوديم . تفاوتها بين ما به همين جا ختم نمي شد . ; او تنها يك دانش آموز ممتاز و عالي نبود ، بلكه بعلاوه ي آن از يك زيبايي وصف ناپذيري بهره مند بود . همچنين كه هوش او مثال زدني بود . پدر او براي دولت كار مي كرد و مادرش نيز معلم بود .شايد آنها تنها كساني بودند كه سعي داشتنند واقعا در زندگي من تاثيرات مثبت گذارند . بعد از مدتي من با مادر او به عنوان دبير خود ، روبرو شدم . نمي توان به جرات بگويم كه هرگز از كلاس او فرار نكردم اما در هر حال مادر سوزانا يكي از بهترين معلمهاي من شمرده مي شد و من هميشه براي او احترام فراواني قائل بودم و كلاسهاي نيز با ساير كلاس ها تفاوتي عميق داشت . من به آن صورت افسارگسيخته و ياغي نبودم و تنها احساس مي كردم نمي توانم در مدرسه و دبيرستان فرد شايسته اي باشم . هميشه احساس من بر اين بود كه تفاوت عجيبي نسبت به سايرين دارم . هرگاه مردم كاري را انجام مي دادند من مايل بودم عكس آن كار را انجام دهم . نمونه اي از اين موضوع را در ورزش و رقص تجربه كردم . يعني در اوج عطش داشتن سايرين براي بازي فوتبال يا بيسبال من علاقه داشتم تا در يك كاواره اي دوستانه "رقص بريك" انجام دهم . اين موضوع به طور بالعكس نيز صادق بود . "رقص بريك" در دهه ي هشتاد كاملا مرسوم بود كه به نوعي هر كس مي توانست با آن به بهترين شكل خودنمايي كند . شما اگر در اين سبك يك رقاص ماهر بوديد ، مي توانستيد در اوج داشتن انرژي رقص با دستها يا سرتان زمين را لمس كنيد . اين كار با سبكهاي رپ و پاپ جلوه ي بيشتري مي يافت و يك موضوع كاملا جديد درزمان خود به شمار مي آمد . افرادي كه شغلشان رقصيدن بود كم نبودند و خيلي از دوستان من هم اين كار را انجام مي دادند . در مقاطعي از نوجواني تمام شب ها ، كار ما رقص بود و در نوع خود براي من تفريح فوق العاده اي محسوب ميشد . اخيرا چند نفر به اين موضوع اشاره كردند كه برخي از حركات من در اينترانسم در wwe ، آميخته اي از همين نوع رقص است كه من عمدا از آن استفاده مي كنم كه البته من از اين موضوع كاملا بي خبر هستم . در ابتدا من زيادي آزادي عمل براي اينكار نداشتم و مجبور بودم تنها يك ورودي ساده داشته باشم . در واقع حركات فعلي من در ورودي به رينگم زماني ابداع شد كه وينس مكمن كمي دست من را بازتر گزاشت و آزادي عمل قابل قبولي را در شكل گيري كاراكترم به من واگذار كرد . بعد از اين موضوع يكي از كارهايي كه علاقه ي زيادي به انجام آن داشتم همين حركاتم در لحظه ي ورودي بود كه مي توانم بگويم آنها جزئي از من هستند . موزيكها و سبكهاي بسيار زيادي بودند كه كه به طرز قابل توجهي محو آنها مي گشتم . . مخصوصا با كارهاي گروه هايي مانند Fatboy و Grandmaster Flash كه هر كدام از آنها جزو ريشه هاي سبك رپ در حال حاضر محسوب مي شوند . يك حقيقت مهم در حال حاضر اين است كه به عنوان بخشي از كودكيم هنوز هم آن گروهها را دوست دارم . من هميشه علائق زيادي را مي توانستم با هم تجربه كنم . در حال حاضر نيز مي توانم در عين اينكه به متال سنگين گوش مي دهم ، از سخت ترين سبك رپ نيز احساس لذت كنم . با اين همه از طرفداران سرسخت اپرا نيز هستم مخصوصا اگر Pavarotti باشد . در سال اول دبيرستان من فوتبال نيز بازي مي كردم . البته اين فقط براي آن بود كه ساير بچه ها اين كار را انجا م مي دادند و من هم احساس مي كردم با توجه به شرايط من هم بايد اينكار را انجام دهم . اما مسئله اين بود كه بازي من افتضاح بودم . بدن سفت و زمخت من به هيچ وجه انعطاف نمي پذيرفت اما با اين حال تا سال سوم دبيرستان در پست دفاع آخر بازي ميكردم ولي تا آن موقع نيز فوتبال من بهتر نشد . ادامه دارد ... آرلينگتون قبل از 13 سالگي شروع به اشتباهات بزرگتري در زندگي كردم و با هر بار فرار از مدرسه ، به سمت موضوعات منفي بيشتري جذب ميشدم . همچنين كه چند بار براي موضوعات كوچك دستگير شدم . اگر افرداي با سنين من بازداشت مي شدند به كانون پرورش نوجوانان، رهسپار مي گشتند اما مجازات در آنجا زياد سخت و زجرآور نبود . من هرگز بيشتر از يك روز را در زندان سپري نكردم . من دزدي و قانون شكني را براي امرار معاش يا به دليل ديوانگي و يا هر چيز ديگر ،مرتكب نمي شدم . من دزدي مي كردم چون تمام دوستانم اين كار ار انجام مي دادند . اين واقعه ي بزرگي براي من نبود و تنها يك اتفاق خارج از عرف بود . اين كلماتي است كه شما پس از ارتكاب يك كار خلاف به ذهنتان مي رسد : خوب ، بد ، عصبانيت، ناراحتي ، و ... . اما در واقع هيچ كدام از اين واژه ها، در حين انجام آن كارها براي من معني و مفهومي نداشت . البته مادرم از انجام اين كارها به هر نحوي متنفر بود . او مجبور بود يك ناظم به تمام معنا باشد و تحت هر شرايطي به همه ي موضوعات نظم ببخشد . او هميشه نگران بود كه مانند مادر خود نباشد ; زني كه يك افريطه و بدزبان واقعي بود . او نگران يك موضوع بزرگ ديگر هم بود و آن اينكه با آن روندي كه من پيش گرفته بودم ، چه بلايي سر من خواهد آمد . او حتي بعضي اوقات نگران ميشد كه من در آخر اين راه زنده نمانم . يك بار چند نفر به علت يك كار احمقانه كه دقيقا آنرا يادم نيست ، به خانه ي ما ريختند تا من را بزنند و مادرم مجبور شد با آنها درگير شود و به هر زحمتي قبل از اينكه اتفاق بدي بيفتد آنها را بيرون كرد . نگراني هاي او براي شرارتهاي من يك موضوع فراتر از عادي براي هر مادري بود اما با توجه به شرايط باز هم به خوبي نمي توانست من را كنترل كند . يك شب من با گروهي از دوستانم چند عدد نان دزديديم و به طرف پل دروازه طلايي سائوساليتو فرار كرديم . پليس به هر زحمتي من را دستگير كرد و متعاقبا به مادرم اطلاع داد . وقتي او مرا با آن شرايط آنجا ديد واقعا چهره ي جالبي داشت . او واقعا از خود بي خود شده بود . او به اندازه ي كافي براي خودش مشكل داشت و رفته رفته از دست من كلافه شده بود . بنابراين با پدرم تماس گرفت كه در آن مقطع از هم جدا شده بودند . مادرم به او گفت Dave اگر اين اينطور ادامه دهد يا جاي آن زندان است يا قبرستان . بنابراين تصميم بر اين شد من مدتي را با پدرم سر كنم و به همين علت با او به آرلينگتون ويرجينيا رفتم . يك دوران بسيار وحشتناك آغاز شد . من در آنجا در يك خيابان ملقب به خيابان قاتلها كه در حومه ي شهر قرار داشت ، زندگي مي كردم . يك مكان كاملا فاقد از فرهنگ . در واقع در حال حاضر آرلينگتون يكي از زيباترين مكانهاي كشور است . اما واقعا نمي دانم در زمان نوجواني من چطور آنجا زندگي وجود داشت . شهر در ساعت 9 شب در خاموشي غرق مي شد . موضوعي كه مرا ديوانه ميساخت . زماني كه من از مادرم جدا شدم و به آنجا نقل مكان كردم ، كلاس هفتم بودم و اگر اشتباه نكنم ، حدود 13 سال سن داشتم . نام مدرسه اي در آن تحصيل مي كردم توماس جفرسون بود و من به قدري در آنجا ضعيف عمل كردم كه آنها طبق يك برنامه ي ويژه ، من را به يك مدرسه ي ديگر انتقال دادند . اساسا من همان كارهايي كه در مدرسه ي سانفرانسيسكو انجام ميدادم را عينا در مدرسه آرلينگتون نيز تكرار مي كردم . كارهايي از جمله فرار كردن از كلاس و كسب نمرات وحشتناك . اما برخي از كارهاي ديگر كه مادرم براي همان ها من را به پدرم واگذار كرد را نمي توانستم انجام دهم . كارهايي از جمله خيابانگردي با وسايل نقليه ي شهري و معاشرت با افراد دزد و پرخاشگر . همچنين كه در آنجا دست از آزار دادن دخترها نيز برداشتم و به نوعي همه ي آنها را طلاق دادم . اما كمي كه گذشت روي به تفريحات جديدي آوردم . كم كم خانه اي كه در آن زندگي مي كردم تبديل به يك پارتي خانه شد كه اين موضوع بيشتر به اين علت بود كه پدرم اكثر اوقات در خانه حضور نداشت . در آخر هفته ها چيزي حدود بيست دلار به من ميداد و با اين كار قصد داشت شر من را ازسر خود كم كند . من آن پول را ذخيره مي كردم و پس از آن دوستانم را دعوت مي كردم و يك پارتي بزرگ را با آن پول براي آنها مي ساختم . بهترين دوستم در آن برهه ، نلسون نام داشت . ما سريعا آن مجالس را با هم هماهنگ مي كرديم . او هم مثل خودم كمي عجيب و غريب بود . او هم كلاس هفتم را با بدترين حالت با من طي نمود . در واقع اين مدرسه بود كه تلاش ميكرد ما را در خودش نگه دارد . ما هميشه به خاطر فرار از آنجا تعليق مي شديم . اما اين موضوع نيز ، تاثير چنداني بر روي رفتار ما نداشت . ما هيچ احساسي به نام پشيماني نداشتيم . نفرت من از كلاس و درس همانطور ادامه مي يافت و حتي اين نفرت گاهي اوقات باعث ميشد كارهايي فراتر از فرار كردن ، انجام دهم . يك بار براي همين فرار كردن و تعليق شدن ، پدرم مرا با كمربند ليفتينگ خود مورد هجوم قرار داد طوريكه كتك آن روز را هيچگاه فراموش نمي كنم . قد پدرم به بلندي حال حاضر من نبود ولي از سايز بدني خوبي برخوردار بود . او مردي با حدود 6 فوت قد و 200 پوند وزن بود . او يك پاور ليفتر و بدنساز نسبتا حرفه اي بود . بنابراين اين شما هستيد كه مي توانيد تحمل من زير فشار كتك هاي او را تخمين بزنيد . اما در آن زمان من هميشه او را مورد تكريم داشتم و هميشه احساس مي كردم ، زمانيكه او وارد مي شود مجبورم بايستم . شايد هم اين موضوع به علت وجود همان كمربند بود . دفعات بعدي كه خطايي از من سر مي زد ، قبل از اينكه او وارد شود ،خودم اتفاقات بعدي را پيش بيني مي كردم . كمربند ليفتينگ را از صندوقش بيرون مي آوردم و بر روي تخت آن مي انداختم و منتظر مي نشستم تا او بيايد و كار را هر چه زودتر به اتمام رساند . در آن مقطع سني رفتار پدرم يكي از بزرگترين موذلات من در آرلينگتون به حساب مي آمد . او واقعا نمي دانست با من چطور برخورد كند و عدم وجود شخصي همانند مادرم كه بتواند به خوبي مرا درك كند تا حد زيادي مرا آزار ميداد . ------------------------------------ خب اينم از قسمت هفتم . اميدوارم از اين سري لذت برده باشيد . منتظر سري هاي بعد هم باشيد . خدانگهدار---جلال در راه شرارت مدرسه مان در سان فرانسيسكو بسيار متفاوت تر از مدرسه DC بود . حداقل ما تنها سفيد پوست آنجا نبوديم . مدرسه فقط يك بلوك تا خانه فاصله داشت . خانه اي كه واقعا جديد و مدرن بود . يك مكان بسيار زيبا نسبت به جايي كه قبلا در آن سكونت داشتيم . با اين حال چه در DC و چه در سانفرانسيسكو من هيچ علاقه اي به درس و مدرسه نداشتم . مدرسه را خندق فرار مي ناميديم . هر چه سنم بيشتر ميشد ، بيشتر از مدسه فرار مي كردم . يك بار به همراه تعدادي از دوستانم ، در روزي كه مقرر شده بود كلاس ما به يك سفر علمي به باغ وحش روند ، از مدرسه فرار كرديم . به نظر شما دسته ي ما كه معروف به فراري بود ، چه كرد ؟ بله ما هم به دنبال آنها به باغ وحش رفتيم طوري كه آنها نتوانند ما را ببينند . ما آنجا بوديم و آنها هم آنجا بودند ولي به نظر نمي رسيد كه ما از دسته ي كلاس مجزا باشيم . بنابراين به همين بهانه ، ما بدون بليط وارد باغ وحش شديم . خاطرات آن مقطع فوق العاده بودند . نمرات من در مدرسه بسيار افتضاح بودند و در سانفرانسيسكو مدير مدرسه چند بار به منزلمان زنگ زد و باعث شد مادرم برايم دردسرساز شود . از همين رو اكثر اوقات خودم تلفن را بر ميداشتم و سعي مي كردم مدير را دست به سر كنم . در بين زمان كلاسها ما وقت آزاد زيادي داشتيم و نمي توانم بگويم اغلب آنرا عاقلانه سپري مي كرديم . ما ساعتهاي زيادي براي گشتن با اتوبوس يا تراموا در سطح شهر ، صرف مي نموديم . زمان كودكي من ، شما مي توانستيد با يك پنج سنتي كل روز را در اتوبوس يا تراموا پرسه بزنيد و همه جا را بگرديد . گاهي اوقات اگر راهنما يا راننده ي اتوبوس از ما درخواست بليط مي نمود و ما نداشتيم ، مجبور بوديم به او حمله كنيم و سپس فرار را بر قرار ترجيح دهيم . بعد از خيابان چهاردهم ما به مكان جديدتر اما ناامن تري نقل مكان كرديم . جايي كه من خلاف بيشتري را مرتكب شدم . فكر مي كنم حدود ده سال داشتم و سال ششم مدرسه بودم . در آن زمان ميشد به راحتي درك كرد كه اكثر بچه هاي اطرافم با حزب و نژاد خود معاشرت مي گزيدند .بچه هاي مكزيكي تنها با ساير مكزيكيها آمد و شد داشتند . همينطور سياه ها با سياه ها و سفيد ها نيز با سفيد ها ! اما اين موضوع براي من زياد تفاوت نداشت . من يك سفيد پوست بودم اما در بين بچه هاي سياه پوست و بومي آمريكاي لاتين رشد يافتم . افرادي كه از نظر رابطه بسيار به من نزديك بودند . من در محيط جديد هم معاشرت را با تمام مكزيكيها و سياهها و ساير نژادها آغاز كردم . ما در خياباني زندگي مي كرديم كه چند پروژه ي دولتي در حال انجام بود يا آنچه كه اكنون به املاك يارانه اي دولت معروف است . يعني مكاني كه بيشتر براي افراد كم بضاعت احداث ميشد . آنجا كمي بيش از حد افتضاح بود . خلاف در ديوارهاي آنجا موج ميزد . آن موقع اولين باري بود كه من فهميده بودم خيانت و بزه كاري چيست . آنجا اثر زيادي از اعتياد و مواد مخدر نبود . اما تا جايي كه دلتان بخواهد دزدي ، مبارزات خياباني و دعوا وجود داشت . من هم تحت تاثير جو آنجا شروع به انجام اين كارها كردم . من هر آنچه كه دستم به آن مي رسيد را به طور غير قانوني بر مي داشتم . غذا ، دوچرخه ، وسايل بازي ، پول و هر چيز ديگري را ! من يكبار را به ياد دارم كه به همراه دوستان جديدم يك موتورسيكلت را دزديديم . زمانيكه من تنها 10 يا 11 سال داشتم . حتي آنرا از حياط يك خانه كف رفتيم . اين اتفاق حدود 3 تا 4 صبح بود كه رخ داد . جالب آنجا بود كه در كمال گستاخي قفل گاراژي را شكستيم و آن موتورسيكلت را به سرقت برديم . ما سه نفر بوديم و به دليل اينكه قصد نداشتيم موتور را داخل حياط روشن كنيم آنرا با دستهايمان به بيرون حمل كرديم . به محض آنكه به بيرون رفتيم دوستم "كارول" سوار موتور شد و من را به همراه دوست ديگرمان كه به دنبال او مي دويد ، من را جا گزاشت .و آن شب در كمال ناباوري تنها شدم و هيچ چيز هم عايدم نشد . بيشتر كارهايي كه ما انجام مي داديم اگر چه به بدي دزدي نبود ، ول گردي در خيابانها يا به بالاي پشت بام مردم رفتن و ديدن خانه هاي آنها بود . من چند بار را به ياد دارم كه مي نشستيم و مخفيانه به س*ك..س كردن آنها مي نگريستيم . رفته رفته اين كار در حال تبديل به اصلي ترين كار ما براي وقت گزراندن بود . در يك مقطع ساير بچه ها مرا به خاطر نژاد فليپيني كه داشتم ، مسخره مي كردند . آنها با فرياد زدن فليپ فليپ مرا آزار مي دادند و من هم مجبور بودم به هر نحوي كه شده اين عصبانيتم را ارضا نمايم كه در اين راه دردسرهاي زيادي نيز برايم خلق شد . من مجبور بودم عقده اي كه از كار آنها داشتم را با مسخره كردن ديگران جبران كنم و از همين جهت شروع به تمسخر افراد ديگر مي كردم . كارهايي كه در حال حاضر برايم خنده دار است . يكي ديگر از تفريحات ما رفتن به محله ي " تندرلوئين" بود . جايي كه شبها همه ي هوكرها (ج*ند*ه ها) در آنجا جمع بودند و بازاري براي خريداري يك شبه ي آنها بر پا بود . . ما تا ساعت سه يا چهار صبح آنجا مي مانديم و هوكرها را اذيت مي كرديم . كارهايي از جمله تماشاي مخفيانه توالتها از بيرون كوچه ي مجاور به اتاقها . سعي مي نموديم كه آن زنها را عصباني كنيم و بعد از آن پا به فرار بگزاريم و از اين كار لذت ببريم . آزار دادن هوكر ها در حد يك تفريح بود . هيچ كدام از ما در سنين بالاتر نيز هيچ علاقه اي به سك*س كردن با آنها نداشتيم . آنها حقايق زندگيشان يا هر چيز مشابه آنرا به شما نشان نمي دهند و تنها چيزي كه شما مي بينيد يك ظاهر هوس بر انگيز و تحريك كننده است . در واقع همين موضوع بود كه من را از نزديكي با آنها دور مي كرد . من دراين مورد در مقايسه با اطرفيان خود ، عاقلانه تر رفتار مي كردم . اكثر بچه هايي كه من با آنها معاشرت داشتم ، كمي از من بزرگتر بودند . من هم كمي از بچه هاي هم سن خودم بزرگتر و قدبلندتر ديده ميشدم . بنابراين در بين دوستان بزرگتر از خودم ، زياد متفاوت به نظر نمي رسيدم . دعوا و نزاع در آن مقطع سني ، يك موضوع بديهي بود . اما دعواهايي بدون اسلحه ، بدون چاقو و بدون هيچ سلاح ديگري . تنها سلاحمان براي انجام اينكار مشت هايمان بود. و تنها آسيبي كه از اين دعواها نصيبمان ميشد كبودي چشمان بود . يكبار در يك درگيري آن قدر كتك خوردم كه چشمانم از فرط كبودي جايي را نمي توانست ببيند و آن بدترين جنگي بود كه تا آن موقع تجربه كرده بودم . در آن روز ها مخصوصا زمانيكه در حال بزرگ شدن در آنجا بودم فكر مي كردم همه ي اطرافيانم قصد جنگ و دعوا را دارند . اين تبديل به جزئي از كودكي من شده بود . يعني دقيقا يك كودك جنگ طلب و پرخاشگر . چيزي كه اكنون به ندرت آنرا مشاهده مي كنيد . يعني خصلتي كه تا يك سن مشخص با من همراه بود و بعد از آن هم در وجودم دفن شد و الان به هيچ وجه نگران نيستم كه يك نفر مستقيم برگردد و من را مورد هجوم قرار دهد . آن دوران هم به هر ترتيبي بود پايان يافت . --------------------------------------- خدانگهدار
سلام ... خب اینم از قسمت پنجم مجموعه ی چکیده ی کتاب باتیستا . این قسمت قطعا بی ربط با وقایع اخیر اتفاق افتاده برای Batista نيست و از نكات مهم اون اظهارات باتيستا در رابطه با سوپراستارهاي هيل هست . در كودكيم كمي مسابقات كشتي حرفه اي را دنبال مي كردم و كشتي گير مورد علاقه ام "د وارد لرد" بود . بعضي اوقات اين موضوع مرا اذيت مي كند كه بيشتر مردم نمي دانند "د وار لرد" كيست !وقتي از آنها مي پرسيم در زمان كودكيتان ، رستلر مورد علاقه ي آنها چه كسي است جواب آنها يا "هالك هوگن" يا "ما چو من رندي سويج" يا "ريك فلير" و يا حتي "داستي رودز" است . من در جواب اين سوال مي گويم "د وارد لرد" و آنها با تعجب مي گويند : (كي؟) "تري اسزوپنزسكي" نام اصلي" وار لرد" بود . او كشتي حرفه اي را در سال 1986 در Worl Championship Wrestling آغاز نمود ، جايي كه او توسط بابي دول و بعد هم "پل جونز" رشد يافت . اين موضوع به قبل از خريدن اين ليگ توسط "تد تارنر" و ايجاد WCW باز مي گردد . يعني زماني كه رقابت سنگيني بين WCW و WWF در دهه ي نود ايجاد شده بود . تري براي چند سال در آنجا به فعاليت پرداخت و بعد از آن به WWF پيوست . در طول كريرش او با "باربارين" در قالب تيم The Power Of Pain”" به همكاري پرداخت و از مهم ترين درگيري هاي آنها مي توان به رقابت خاطره انگيز آنها با گروه The Hart Foundation و گروه The Road Warriors اشاره كرد . در زندگي شخصي هم The Road Warriors (هاوك و د ارجينال انيمال) از مشوقهاي اصلي تري بودند . فنون او هميشه زيبا و جذاب بودند و قفل The Warlord Lock او هميشه درد را حتي به بيننده نيز انتقال ميداد . همانند بيشتر رستلرهاي ديگر ، او نيز هم شخصيت "محبوب" و هم شخصيت "منفور" را تجربه كرد ، با وجود اين او بهترين دوران خودش را با شخصيت هيل سپري كرد . من يك دليل براي تحسين كردن وي دارم و آن هم اينكه او بزرگترين و گنده ترين انساني بود كه تا به حال ديده بودم . من هميشه اينگونه ورزشكاران را دوست داشتم چون از ديد من فوق العاده اند . موضوعي براي هيل ها وقتي شما كودك هستيد ، اغلب كشتي گيراني كه بزرگترين لحظات را خلق مي كنند ، ستارگان هيل هستند . شما آنان را به خاطر مي آوريد چون آنها را دشمن خود مي دانيد . در آن مقطع سني با خود مي گوييد ، هر گاه بزرگ شدم آنها را همانند يك سوسك له خواهم كرد . آيا مي دانيد سوپراستاري كه من در كودكي واقعا از او متنفر بودم چه شخصي بود ؟ مستر فوجي . من واقعا به او آلرژي داشتم . نمي دانم چرا و فقط از او نفرت داشتم . همچنين اشخاصي مشابه "ريك رود" ! او يك هيل بزرگ بود اما شخصيت كاملي داشت . شخص سومي هم وجود داشت كه حالم را در كودكي مشوش مي نمود . مستر پرفكت ! استاري گستاخ و انزجار آور ; قصد دارم در مورد اين سه صحبت كنم : مستر فوجي احتمالا يكي ديگر از كشتي گيران حرفه اي هست كه نسل امروز با وي آشنايي ندارد . نام واقعي او "هاري فوجي وارا" و اگر چه او دوران حرفه ايش را به عنوان يك كشتي گير آغاز كرد اما بيشتر شهرت او با منيجريش تكامل يافت . دوران اوج كشتي او كمي قبل از شروع زندگي من بود . جايي كه او همراه با پارتنر هاي خود " پروفسور تورو تانكا" و "مستر سايتو" از تيم هاي شناخته شده ي WWF محسوب مي شدند . او درسال 2007 به عنوان هال آف فيم شناخته شد . ريك رود--به ويژه اگر شما نام واقعي او را به آنها بگوئيد . يعني "”Ravishing Rick Rude ! او يك هيل بزرگ بود و در اين راه بيش از حد تصور ، مطمئن عمل مي كرد . او به اندازه اي خود را گستاخ جلوه مي داد كه شما آرزو مي كرديد در راه ورود به رينگ پايش بر روي يك پوست موز بلغزد و يا به هر نحو ديگر در اين راه صدمه ببيند . او هم در WCW و هم در WWF فعاليت داشت كه اين فعاليت به اواخر دهه ي هشتاد و دهه ي نود محدود ميشد . متاسفانه او در سال 1999 بر اثر يك بيماري قلبي درگذشت . او تنها 40 سال سن داشت . مستر پرفكت-- نامي كه همه او را با آن مي شناختند كه البته نام اصلي وي "كارت هنيج" بود كه در بخشي از دوران حرفه اي او در WWF نام مستر پرفكت براي وي برگزيده شد . او پسر "لاري د آكس هنيج" بود . اهل "مينئا پليس" و مدتهاي طولاني قبل از پيوستن به WWE در كمپاني قديمي AWA فعاليت مي نمود . او در سالهاي 1990 و 1991 كمربند بين قاره اي (كمربند فعلي جان موريسن) را در اختيار داشت و سر انجام آن تايتل را در يك مسابقه ي خاطره انگيز به "برت هارت" واگذار كرد . براي آنهايي از ما كه دوران حرفه اي او را ستايش مي كنيم _حتي دوران تنفر خود از او به عنوان يك كاراكتر هيل- باز هم غم انگيز است كه به ياد داشته باشيم كه مصدوميت ، دوران حرفه اي و مفيد او را در WWF كوتاه نمود . او بعد از اين اتفاق كه در دهه ي نود رخ داد بي كار ننشست و به نوعي با گزارشگري و حتي حضور در شو هاي پايه و منطقه اي كشتي حرفه اي ، به اين بيزنس خدمت كرد . هال آف فيمي كه در سال 2003 فوت كرد . وقتي من در مورد اين اشخاص فكر مي كنم و به ياد مي آورم كه چقدر از آنها متنفر بود ، درك مي كنم آنها چقدر شخصيتهاي مستعدي بودند . در حقيقت انجام كار آنها به نحو احسنت بود كه ما را آز آنها متنفر مي ساخت . . زماني كه كوچك بودم ، فرصت زيادي براي رفتن به تماشاي زنده ي كشتي حرفه اي نمي يافتم . درآمد خانوادگي نا چيز بود و موضوعاتي همچون تامين غذاي روزانه در اولويت ساير چيزها قرار داشت . مادرم هنوز در مورد اينكه چطور به ما اجازه داد تا به ديدن يك برنامه ي تلوزيوني در مورد يكي از رسولمنيا هاي تاريخ كه در سان فرانسيسكو برگزار ميشد برويم . من فكر مي كنم آنجا "وايلد سامونز" و شايد "هالك هوگن" را ديدم اما هيچ كدام از آنها را به خوبي به ياد ندارم . يكي از نگراني هاي مادرم اين بود كه چطور قانع شده تا 10 دلار به ما دهد تا به ديدن اين برنامه رويم . پولي كه در زمان خود براي ما بسيار هنگفت بود و مادرم تا مدتها اين پرداخت را فراموش نكرد . ----------------------------------------- "عكس منتخب پست" ------------------------------------------ خب اميدوارم از فعاليت امروز وب رضايت كافي داشته باشيد . اين نكته رو بايد خدمت شما عرض كنم كه در آينده اي نزديك برنامه هاي ويژه تري براي وب شما عزيزان در نظر گرفتيم كه قطعا در راستاي خشنودي طرفداران باتيستا گامي بزرگ خواهد بود . فقط تنها درخواست بنده اينه كه ما رو از نظرات و مخصوصا انتقادات خود بي بهره نزارید وقت خوش . شاد و تندرست باشيد . عرض وقت بخير به همه ي طرفداران عزيز... ---------------------------------------------- جا داره واقعا بابت تاخيري كه در قرار دادن قسمت چهارم داشتم ، ازتون عذر خواهي كنم .اميدوارم كه تا پايان همراه بنده باشيد . نگريستن براي مرده من تفريحات زيادي هم در DC داشتم و همانطور كه گفتم اين تفريحات نسبت به خاطرات نامطلوب حاكم بر آنجا بسيار ناچيز بود . ما چيزي به نام اسباب بازي نداشتيم . چيزي به نام بازيهاي ويديويي و كامپيوتري وجود نداشت ، بنابراين ناچار بوديم براي تفريح به بيرون از منزل روي آوريم . در تابستانها با بازيهاي ابداعي خود ، تمام تمام شب را در كوچه سپري مي كرديم و وقتي به خانه بر مي گشتيم ، ساعت حدود 1 يا 2 صبح بود . همه ي بچه هايي كه در مجاورت وهمسايگي ما بودند نيز همين وضعيت را داشتند . من با آنها هيچ گاه حسي به نام نا امني را احساس نكردم .من با آنها متفاوت بودم چون تنها اين من بودم كه كه رنگ پوستم سفيد بود و ديگر دوستانم همه سياه پوست بودند . اما من هيچگاه اين تفاوت را احساس نكردم و هميشه خودم را با اين وضعيت وقف مي دادم . هميشه 10 يا 12 نفر از آنها با من بودند . چه براي فوتبال و چه بازيهاي ديگر .حتي من با آنها مايل ها براي رسيدن به يك استخر شناي عمومي پياده روي مي كردم. مايلهاي بسيار دور ! همانطور كه من گفتم من تنها سفيد پوست در ميان هم سن ها و هم بازيهاي خود بودم .اما اين موضوع جزو تنها چيزهايي بود كه براي من هيچ دردسري نمي ساخت . اگر با هر سياه پوستي درگيري پيدا ميكردم ، خنجر يا چاقو ابزار آنها نبود بلكه آنها فقط به دستان خود افتخار مي كردند نه ابزار آلات ساخته شده . مادرم شهر را بسيار متفاوت تر از من ياد مي كند . با پاي خود به آنجا آمد و مطمئنم هنوز هم آنجا را دوست دارد . تمام هدف او اين بود كه يك مادر باشد و از فرزندانش دفاع كند . او خاطرات شيرين زيادي را از آنجا به ياد نمي آورد و چيزهايي زيادي براي متقاعد ساختن او براي ماندن در D.C وجود نداشت . يك بار يك درگيري در نزديكيهاي منزل ما اتفاق افتاد و شخصي قصد داشت به يك مرد شليك كند ، اما در صحنه اي فاجعه بار تير او خطا رفت و به جاي برخورد با ان مرد به يك دخترك معصوم اصابت كرد . مردم به دنبال آن مرد مي دويدند اما هنگامي كه به بزرگراه رسيدند ، او به راحتي فرار كرد . مادرم در همان لحظه با پليس تماس گرفت . او در اين زمينه هميشه پيش قدم بود . او سعي كرد پليس را متقاعد كند كه آنها بايد از اجتماع مردم به دور آن كودك جلوگيري كنند . اين نمونه اي از آن موضوعاتي بود كه مادرم را مجبور ميساخت تا به فكر مهاجرت بيفتد . سرانجام حدود سال 1976 بود كه مادرم براي يافتن شغل و پيدا كردن يك مكان مناسب براي زندگي به سانفرانسيسكو رفت . براي مدتي موقت من و خواهرم مجبور بوديم با والدين پدرم گذران عمر كنيم .دوران مزخرفي بود . مادربزرگم واقعا يك پيرزن خرفت و بددهن بود . من بيشتر از هر چيزي سيلي خوردن او را به ياد مي آورم و چيزي زياد ديگري را به خاطر ندارم . يكبار براي اينكه به خواهرم فحاشي كرده بودم ، يك حلقه پر از كليد را به طرف من پرتاب كرد كه دقيقا به صورتم اصابت كرد . لحظه ي بدي بود . او واقعا يك ج* ن.ده بود . خوشبختانه من فقط چند ماه با او زندگي كردم . اول خواهرم و بعد هم من به مادرم پيوستيم . مكان جديد بسيار زيبا و خوب بود .اما ما مدت زيادي در آنجا زندگي نكرديم . (شايد كمتر از يكسال ) و اين قبل از اين بود كه پدرم براي ديدنمان به آنجا بيايد . او و مادرم قصد داشتند تا همه چيز را مرتب كنند اما در اين زمينه اختلاف سليقه داشتند . . تمام سعي پدرم اين بود كه مادرم را متقاعد كند تا به شرق برگرديم و در شهر ماريلند ( نزديك DC) زندگي كنيم . اما در اين كار موفق نبود . ما بر گشتيم اما زياد طول نكشيد ; به گفته ي مادرم فقط سه هفته ! بعد از آن سرانجام آنها از هم طلاق گرفتند و مادرم كه نتوانسته بود در شهرهايي به جز واشنگتن DC شغل مناسبي بيابد به DC بازگشت . در آن سال همه چيز به بدترين نحو ممكن پيش مي رفت و اصلا دوران خوبي را با اين نقل مكانها سپري نمي كرديم و از همه مهم تري جدايي پدرم از ما بود كه نمي دانستم از اين موضوع خوشحال باشم يا ناراحت ! در همان سالها بود كه يكي از آن سه قتل ها در جلوي حياط خانه امان به وقوع پيوست و بعد از چند مدت هم فردي ديگر در همان حوالي كشته شد . اما هنگام مرگ شخص سوم ، مادرم واقعا عزمش را جزم كرد تا آنجا را ترك كنيم . يك مرگ فاجعه برانگيزكه هر كس را از آن مكان دل خسته مي نمود . او از اينكه نكند يكي از ما نفر بعدي باشيم به شدت هراس داشت . مشكلات زيادي در آنجا وجود داشت كه باعث ميشد او نتواند در همه حال از ما مراقبت كند . ولي او از يك چيز ديگر نيز نگران بود . اينكه مكان جديدي كه ما قرار است به آنجا برويم چگونه خواهد بود . قتل آخر در يك جمعه شب رخ داد . مادرم در حال بيرون رفتن از منزل بود كه آن مرد بيچاره و فقير را با يك حفره در سرش جلوي درب منزل پيدا كرد . يك حفره ي بزرگ ناشي از اصابت گلوله . او سريع به خانه بازگشت و به پليس و آمبولانس اطلاع داد . 45 دقيقه بعد هم پليس و هم آمبولانس آنجا بودند . تا زماني كه آنها به آنجا برسند همه ي بچه هايي كه در همسايگي ما بودند ، بيرون آمدند و به آن مرد بينوا مي نگريستند . من و خواهرم هم آنجا بوديم . همه ي ما دور آن مرد حلقه زده بوديم و به او نگاه مي كرديم . حتي به ياد دارم كه يكي از آنها در حال گفتن جك بالاي سر آن مرد نيز بود . مردي كه مغزش از سرش بيرون زده بود . در حالي كه مادرم بسيار برآشفته بود و مدام ما را به كنار هل ميداد . مادرم وقتي از آن شب براي ما تعريف مي كند ، اين جمله ها را مي گويد :"آن شب شما به راحتي مي توانستيد . دور يك مرد مرده بايستيد بدون اينكه هيچ احساس ترحمي نسبت به وي داشته باشيد . بدون اينكه اشكي در چشمان شما جاري گردد . به مرور زمان همه ي اين جنايات براي شما در حال عادي شدن بود و آن موقع بود كه كه بايد آنجا را ترك مي گفتيم ." هانطور هم شد و بعد از آن اتفاق ما براي بار دوم به سانفرانسيسكو رفتيم اما اينبار براي ماندگار شدن ! صبر مادر در برابر ما من تصور مي كنم مادرم واقعا قوي بود . قوي تر از آنچه شما فكر كنيد . با محبت و مهربانتر از آنچه كه شما تصور كنيد . اما همين مادر وقتي كه ما فرزند نا خلفي بوديم ، فوق العاده عبوس و سختگير ميشد . در اين مواقع او نه تنها ما را كتك ميزد بلكه با شلاق پشتمان را نيز كبود مي كرد . گه گاه نيز ما را در بغل خود محكم نگاه مي داشت و با ضربات شديد باسن ما را سرخ مي نمود . او يك قانون بزرگ داشت و تا موقعي كه ما به اشتباه خود اعتراف نكرده بوديم، دست از كتك زدن ما بر نمي داشت . من روزي را در سانفرانسيسكو به ياد مي آورم كه مرتكب اشتباه بدي شده بودم . به خاطر ندارم چه كار كرده بودم . به هر حال او در قبال اين اشتباه من فقط فريادي بلند در گوشم كشيد كه من هم تا حد زيادي ترسيده بودم . بعد از آن فرياد من گمان كردم او خانه را ترك كرده است و من در آپارتمان تنها هستم . بنابراين شروع به فحاشي كردم :"من از توي ج*ن* ده متنفرم" اما وقتي برگشتم او نرفته بود و آنجا ايستاده بود . اوه خداي من ! او مرا خواباند و به شدت كتك زد . بعد هم مرا بلند كرد و محكم به زمين كوبيد . اكنون اين خاطره برايم خنده آور است اما هنوز هم كبودي آن موقع بدنم را احساس مي كنم . با همه ي اين خاطرات او واقعا با محبت و مهربان بود . او از در آغوش گرفتن ما و گفتن جمله ي "دوستت دارم" هيچ اباهي نداشت . من فكر مي كنم اين يك موضوع بسيار مهم براي والدين است . آنها بايد به كودكانشان نشان دهند كه آنها را دوست دارند . ----------------------------------------- "عکس منتخب پست" ----------------------------------------- منتظر قسمت پنجم باشید . خدانگهدار درود و خسته نباشیده به همه ی طرفداران عزیز ...
ضمن تبریک اعیاد اخیر ، امیدوارم همگی دوستان سر حال و خوشحال باشن . در این پست قسمت سوم سلسله مطالب کتاب Unleashed Book رو آماده ی مطالعه ی همه طرفداران Dave کردم . به امید اینکه مثل دو بخش قبل مورد توجه همه ی طرفداران فارسی زبان Batista قرار بگیره . D.C هنوز هم یک شهر خشن است . من نمی دانم شما تا چه اندازه از D.C شناخت دارید ، اما اساسا این شهر به 4 قسمت تقسیم می شود : شمال شرقی – شمال غربی – جنوب شرقی – جنوب غربی . در حال حاضر طبیعتی که حاکم بر حواشی این شهر است بسیار زیباست .همچنین که این شهر یک شهر با اصالت و مذهبی محسوب میشود ولی در زمانی که ما آنجا بودیم ، این شهر زیاد اهل مذهب نبود و در محلات آن تعداد معدودی از کلیمی ها وجود داشتند که با آن شرایط خیلی هم سرسخت و معتقد بودند . ما در قسمت جنوب شرقی زندگی می کردیم اما زیاد تا مرکز شهر فاصله ای نبود . منطقه ی جنوب شرقی مملو از آدم کشی و جنایت شده بود . استفاده ی جوانان از چاقو ، تفنگ و حتی پنجه بوکس ، یک امر کاملا عادی و رایج محسوب می شد . کودکان در معرض دزدیدن و تجاوز قرار داشتند . در سال دست پلیسهای زیادی به علت درگیری با شرورت ، از دنیا کوتاه می شد . آمارهای فجیعی از آن دوره به ثبت رسیده است . برای مثال تا سال 1991 ، به طور میانگین 250 نفر در سال بر اثر درگیری و خشونتهای حاکم بر شهر ، جان خود را از دست می دادند . ------------------------------------------- ------------------------------------------ در آخرهم برای این که جبران مافاتی برای این 10 روز غیبت بنده شده باشه یک سری عکس خاص هم براتون آماده کردم . خاصی این عکسها رو با دیدنشون متوجه خواهید شد .( برای دیدن عکسها رو شماره های زیر کلیک کنید ) "نمونه عکس" "عکسها" ---------------------------------------- به درخواست دوست عزیزی در نظرات پست قبل چند تا تم از Batista برای دانلود آماده کردم که امیدوارم بشه ازشون استفاده کرد چون گوشی ما که مربوط به عهد دغیانوسه و نمی دونم اجرا میشه یا خیر .تم های زیر برای گوشی های سونی اریکسون طراحی شده . ( اگه برای گوشی های دیگه هم خواستید ُ حتما بگید در پست های بعد بزارم ) --------------------------------------- با عرض سلام مجدد خدمت همراهان گرامی ... -------------------------------------- قسمت دوم این مجموعه هم تشکیل دهنده ی این پست بنده است .انشالاه در قسمت سوم دو تیتر Washington D.C و Happy Weekends را قرار میدم .شخصا دوست دارم که با دقت مطالب رو بخونید و اگه ابهامی داره در قسمت نظرات ،این ابهامات رو بیان کنید . Lesbian And Democrat پدر مادرم نیز در نظام خدمت میکرد . اسم او Kenneth Mullins بود . او در نیروی دریایی فعالیت داشت و در جنگ با کره توانست مقامهایی مانند Purble Heart و Silver Stare را دریافت نماید . هر دو پدربزرگهای من ، افرادی سربلند برای کشورشان بودند . من زیاد به اقوام یونانی ام نزدیک نبودم که این بیشتر به خاطر میل مادرم بود ، اما مادرم همیشه به من می گفت که در لحظه ی به دنیا آمدنت ، اقوام یونایی تو با شور و هیجان خاصی برای دیدنت آمده بودند و در همان لحظه هم خطاب به تو ، فریاد می زدند که او یک یونانی است . اما در مقابل اقوام پدرت که اهل فیلیپین بودند ، زیاد از کار آنها راضی نبودند و برای مقابله با آنها ، می گفتند که چهره ی تو بیشتر شبیه فیلیپینی هاست نه یک یونانی . مادرم به خودش ، در خانواده ی خود ف لقب گوسفند مشکی را داده بود . او همیشه خودش را از پدر و مادرش آزادتر می دانست . بسیار آزاد ! پدربزرگم یک انسان قدیمی با افکار و سنتهای قدیمی بوده است . در مقابل مادرم عضو حزب چپ دموکراتها بود . بعد از اینکه او از پدرم جدا گشت ، عاشق یک زن شد . ظاهرا یکبار پدربزرگم ، مادرم را با یک زن دیگر در رختخواب دیده بود که این موضوع باعث شده بود که پدربزرگم برای اولین بار دریابد که او علاوه بر دموکرات بودن یک هم جنس باز نیز است . با این وجود مادر و پدربزرگم سالهای زیادی را با هم بوده اند و می دانم که علاقه ی زیادی بین آنهاست و مادرم نیز کمی از آن کارها پشیمان است اما با همه ی این وجود ، دو چیز پدر بزرگم را دچار افسردگی کرد : 1- دموکرات بودن دخترش 2- همجنس باز بودن او . مادرم در این رابطه می گوید از بین این دو دموکرات بودن و حزب بازی من برای پدرم دردناک تر و بدتر بود . امیال جنسی مادرم ، هرگز برای من، به یک موضوع مهم و اساسی تبدیل نشد ، چرا که او آنقدر به من و خواهرم عشق می ورزید که این پدیده ، برای ما بسیار کم رنگ و غیر قابل احساس بود و هیچ تردیدی را نسبت به او در دل ما نمی افکند . نمایش ناقوس پدرم یک داستان متفاوت دارد . او و مادرم در دبیرستان عاشق یکدیگر شدند و بعد از دبیرستان با هم ازدواج کردند . هر دوی آنان واقعا جوان و بی تجربه بودند . من به طور دقیقی نمی دانم چه اتفاقاتی رخ داده است ، اما این برای من کاملا روشن است که در زمان تولدم، پدرم هرگز آمادگی پدر شدن را نداشته است . وقتی قصد دارم با هم بودن آنها را به یاد بیاورم ، چیزی جز جنگ و جدال بین آنها ، در ذهنم تداعی نمی شود و محبت آنها به یکدیگر و یا در آغوش گرفتن هم و یا بوسیدن همدیگر و یا هر چیزی مشابه این اعمال را ، از آنها را به خاطر نمی آورم . . من فقط نمایش ناقوس را به یاد دارم که درباره ی فقدان اتحاد خانوادگی بود که از آن نمایش اولین موضوعی که به ذهنم می رسید ، زندگی خودم بود . در تمام سالهایی که والدینم از هم طلاق گرفتند ، هیچگاه به خاطر ندارم که پدرم به هنگام راه رفتنم ، از من پشتیبانی کند . مادرم همیشه در باره ی پدرم یک جمله می گفت :"تو هیچگاه نمی توانی کاری را انجام دهی که از سنگ خون بریزد." نمی دانم در مورد این جمله چه بگویم ، اما فقط می دانم که پدرم در آن برهه ی زمانی برای ما زندگی زیاد خوبی را فراهم نساخت . ما در نوعی زباله دان می زیستیم . هیچ چیز نداشتیم و در آن زمان در مورد پدرم افکار درستی را نداشتم . اجازه بدهید ببینم ! بله ما برای اولین بار حدود 10 سال پیش با هم حرف زدیم . اما صحبتی که هیچ گونه لطافتی در آن نبود . من احساس می کردم ، گویا به اجبار با او صحبت می کردم .. هنوز هم موضوعات بین ما بسیار سخت است و من فکر می کنم او هرگز دوست نداشته است یک پدر باشد . چرا که او اخیرا خودش به من گفت که ، نمی دانم چطور یک پدر شدم و این موضوع قبل از گفتن این جمله نیز برایم کاملا هویدا و آشکار بود اما او می توانست این جمله را ، بهتر بیان دارد . او گفت : این باعث ناراحتی من می شود که در مورد گذشته ی خیلی دور ، با هم صحبت کنیم چون که هیچ ارتباطی به حال ندارد . اما من به او گفتم این مرا اصلا ناراحت نمی کند . من گذشته ام را گم نکرده ام و فراموش نخواهم کرد، چرا که اگر فراموش کنم ، بایستی این را هم فراموش کنم که هیچ پدری نداشتم. من می دانم او آنجا نبود . می دانم که او پدرم است . در حالی که می دانم یک پدر دارم ، با یک احساس بی پدری بزرگ شدم .این در حالی است که مادرم ، نقش پدر را نیز برای من ایفا میکرد . آنچه که می دانم و به یاد می آورم مادرم بود و در نتیجه که آنچه من به او عادت داشتم مادرم بود . پس می توانم بگویم پدرم آنجا نبود و به همین علت من در زندگی ، او را از دست داده و گمشده می دانم . دانستن این دانستنی ها ، یک مزیت بزرگ داشتم : اینکه سعی می کنم یک پدر ، مانند پدرم نباشم . از اولین ازدواج من مدت زیادی نمی گذرد . یعنی فقط زمان کافی برای داشتن دو بچه . در واقع ما فقط برای این ازدواج کردیم که همسرم حامله شده بود . اما من هرگز احساس نکردم که توانایی پدر شدن را ندارم چرا که اگر این احساس را داشتم می توانستم به راحتی حاملگی همسرم را قبول نکنم و آن بچه را حق مردی دیگر بدانم .اگر پدرم جای من بود هر تصمیم گیری عجیبی از جانب او بعید نبود . من همیشه خواسته ام در کنار فرزندانم باشم . آنها را دوست دارم و خواهم داشت . استفاده ی کلمات در باره ی پدر بودن بسیار سخت است و این چیزی است که شما باید واقعا آنرا احساس کنید و من آنرا با قدرت احساس می کنم . ----------------------------------------- "عکس منتخب پست" فقط یک توضیح کوتاه در مورد این عکس بر روی یکی از مجلات ورزشی به چاپ رسیده بدم که ، در روی عکس به نقل از HBK یک کادری باز شده و خلاصه ی معنی اون این میشه که ، Clothesline خوردن از یک شخص 290 پوندی مثل Batista مانند تصادف با ماشین میمنونه اما باید برای خوردن این Clotheline ، به همان سایز هم استقامت داشته باشی .در کل فکر می کنم عکس جالبی باشه. **Full Size** http://www.wrestleshare.com/images/uskeh73k8ufiegr8h531.jpg ---------------------------------------- امیدوارم از خوندن این مطلب هم لذت برده باشید . فقط یک بار دیگه هم محض تاکید، درباره ی آدرس وب باید بگم که اگر این روز ها در ورود با پسوند .IR به مشکل برخودید ، موقتا با پسوند .Blogfa.com وارد وب بشید . جواب چندی از نظرات رو هم در نظرات پست قبل دادم . موفق و یربلند باشید . جلال سلامی دوباره ! ----------------------------------------- امیدوارم از اینکه در یک روز دوبار ریخت بنده رو مشاهده فرمودید ، راضی شده باشید . به قول معروف الوعده وفا و اینم اون مطلبی که قولشو داده بودم که سعی می کنم به صورت سریال وار خدمت دوستان ارائه کنم و خواهشمندم حتمی نظراتون رو بفرمائید تا ایرادات کار بطرف بشه . یک نکته ی دیگر رو هم بگم که این مطالب ، دقیقا مطابق سر فصلهای کتاب Batista Unleashed جمع آوری شده و ترتیب آنها هم طبق سرفصلهای کتاب است و هر مطلبی که تا اینجا در مورد این کتاب ارائه شده ، به صورت پراکنده بوده پس خواهشمندم مبنای ترتیب مطالب رو از این پست دنبال کنید . همچنین برای اینکه ابهامی نباشه در هر پست متن انگلیسی رو هم در ادامه ی مطلب میزارم . امیدوارم با دقت کامل مطالب رو مطالعه فرمائید . ------------------------------------- مردان مرده(Dead Men) هر داستانی شروعی دارد . شروع داستان من در سال 1969 در واشنگتن DC است . این شهر در دهه های 60 و 70 و 80 جزو فقیرترین مکانهای کشور بود . قتل و آدم کشی بسیار رایج بود . ورود کوکائین و دیگر مواد مخدر از واشنگتن DC شروع میشد . زندگی برای کودکان آنجا بسیار بدتر از زندگی برای کودکان کشور های جهان سوم بود . سیاستمداران و سردمداران در آن مقطع زمانی بسیار فاسد بودند و بی خانمانها بسیار نحیف . حتی این برای مردم بصورت قانون بود که به پلیس به چشم یک دشمن بنگرند . با همه ی این وجود آنجا برای من یک خانه بود . نمی توانم بگویم با وجود آن تنگدستی و جنایت های حاکم بر واشنگتن DC من یک انسان ساده و بی تفاوت رشد کردم که اگر چنین بگویم ، دروغ است . زندگی در یک کوچه ی بن بست که آن طرف آن ، محله ی کلیمی ها بود نمی توانست زیاد امن باشد . کوچه ی بن بستی که باعث شد سه مرد در جلوی خانه ی ما در سه زمان مختلف کشته شوند ، زیرا محل مناسبی برای جرم و آدمکشی محسوب میشد . این اتفاقات در حالی رخ داد که من هنوز 9 سال هم نداشتم . با وجود اینکه DC برای عده ی زیادی از مردم یک نوع جهنم محسوب می شد ، برای ما یک منزل ساده بود و زندگیمان زیاد تحت تاثیر جو آنجا قرار نداشت و مهمترین دلیل این موضوع نیز مادرم و حساسیت او نسبت به ما بود . من در 18 ژانویه ی 1969 بدنیا آمدم . برای بعضی از انسانها که با کشتی حرفه ای سروکار دارند ، این تاریخ تبدیل به یک موذل شده است . در شروع کریر من در کشتی حرفه ای ، یک نفر برای من داستانی ساخته بود که من در آن گفته بودم ، در سال 1966 متولد شده ام . سخن آن شخص باعث شد تا وقتی من سن واقعیم را بازگو می کنم مردم دچار تردید شوند و به خاطر همین تردید ، تاریخ های دیگری نیز برای سن من منتشر شود . در واقع همین امر موجب شد تا وقتی سنم رو می گویم مردم فکر کنند که دروغ می گویم . من به خدا سوگند می خورم که این تاریخ ، تاریخ تولد واقعی من است و فکر می کنم این قسم در اینجا بزرگترین دلیل برای حسن کلام من باشد . همین هفته ی پیش بود که چند نفر به دوست دخترم گفته بودن که من در مورد سنم دروغ می گویم که من واقعا 38 ساله نیستم بلکه 42 سال دارم ( کتاب در سال 2006 منتشر شده که در آن زمان Dave 38 ساله بود ) . شاید آن افراد قصد تمسخر او را داشتند . نمی دانم ! من تا به حال سعی کرده ام نه تنها در مورد تاریخ تولدم بلکه در مورد هیچ چیز دروغ نگویم . اینکه من به این بیزنس خیلی دیر وارد شدم بر هیچکس مخفی نیست . من تقریبا 30 ساله بودم که وارد عرصه ی کشتی حرفه ای شدم . یعنی سنی که برای یک کشتی گیر می تواند ، یک سن خداحافظی از میادین باشد . پس من نمی توانم در این رابطه دروغ بگویم چرا که در حال حاضر ، لاف زدن در این مورد ، یک نوع دیوانگی محض است. یعنی اگر قصد دروغ گفتن در مورد سن خودم را داشتم نباید می گفتم 38 سال دارم بلکه باید حداقل 5 سال از این مقدار کم می کردم . من یک خواهر دارم . خواهری که یک سال پس از من متولد شد . والدین ما در آن مقطع حتی فرصتی برای برگزیدن یک نام مناسب برای ما نداشتند . اما هنگام مدرسه رفتن چاره ای جز داشتن نام نداشتیم . بنابراین روی من اسم پدرم یعنی David Michael Bautista گزارده شد . همچنین برای خواهرم نیز نام مادرم یعنی Donna Ray Bautista برگزیده شد . این باعث شد مردم اسم ما را راحت تر به یاد آورند .( من برای شرکت در مسابقات نام خودم را Batista اسپل کردم اما در شناسنامه ام بعد از a اول یک u قرار داده شده است .) پدرم در واشنگتن DC متولد شد ولی خانواده ی او اهل فیلیپین هستند و من به عنوان یک کشتی گیر ، همیشه یک احساس رابطه ی قوی با مردم فیلیپین داشتم چون اصل خانواده ام به آنجا مرتبط است . پدرم با پدر بزرگم در ارتش بود . او در این مورد صحبتی به زبان نمی آورد اما تا آنجایی که می دانم ، او در جنگ جهانی دوم حضور داشته و صدمه و جراحت زیادی ناشی از جنگ را تحمل می کند . فقط در این باره از او شنیدم که او در جنگ یک ضد آتش بوده و چیزی بیشتری در این رابطه از او نمی دانم . من می دانم او مردی بود که واقعا علاقه ی زیادی به معاشرت با زنان داشت . یک زن پرست شدید ! برای همین موضوع نیز او در جوانی ، مشکلات زیادی ناشی از زن دوستی زیاد در San Francisco برایش ایجاد شد . به عنوان مثال یک بار چند گنگستر به مدت چند ماه در پی کشتن او بودند . حتی آنقدر او را تعقیب کردند که مجبور شد به شرق سفر کند . آن روزهای بد بسیار سخت و طولانی سپری می شدند و پدرم هیچ گاه در مورد علت این گریز و فرار با ما سخن نمی گفت و در این مورد عادت به دروغ گفتن به ما را داشت . یکی دیگر از داستانهای کودکیم را از پدربزرگم شنیده ام . او یک فرد فوق العاده ، خوش سیما و مهربان بود اما زیاد نمی توانست مرا پرورش دهد و فقط گاهی که مادرم مجبور بود برای تهیه ی سوخت و آتش ازمنزل خارج شود ، او به اجبار از من مراقبت می کرده است . من هنوز یادم است که از او می پرسیدم چقدر مرا دوست دارد و او در حالی که دستان مرا می گرفت ، می گفت : خیلی زیاد . وقتی او در سال 1988 مرد ، من به طرز ناگهانی شوکه شدم و تا چند وقت تحت تاثیر این شوک بودم . او در گورستان Arlington به خاک سپرده شد ، جایی که رزرو شده ی افرادی است که برای کشور خود خدمت کرده اند به خصوص برای یک ارتشی . پدر بزرگم چند شغل در واشنگتن DC داشت ، اما من فقط او را به عنوان یک آرایشگر به یاد می آورم . او یک مغازه ی بسیار قدیمی در خیابان Oxen Hill داشت که چهار صندلی کهنه در آن وجود داشت . او ناخواسته یکی از معروفترین اشخاص محله ی ما شده بود . طوری که همه او را می شناختند و همه در راه به او سلام می کردند و او هم برای همه صمیمی و دوست داشتنی بود . او همچنین یک پدر بزرگ سخاوتمند بود . وقتی من 6 یا 7 سال داشتم ، مغازه ی او به ما بسیار نزدیک بود . شاید چند بلوک بیشتر فاصله نداشتیم و از همین رو من هر روز به آنجا می رفتم . پسر عمویم Anthony نیز به آنجا رفت و آمد می کرد و پدربزرگم نیز با روی خوش چند دلار حاصل از کار آن روز را به ما میداد . من و آنتونی سعی می کردیم با آن چند دلار به آنطرف خیابان برویم و اسباب بازی تهیه کنیم و بعضا اسباب بازیهایمان را از روی عمد می شکستیم و دوباره پیش پدربزرگ بر می گشتیم و او هم چند دلار دیگه به ما میداد تا اسباب بازیهای جدیدتری تهیه کنیم . پدر بزرگ بخشی از خاطرات من بود و من هیچگاه او را فراموش نخواهم کرد . آنتونی کمی از من بزرگتر بود من و او به هم خیلی نزدیک بودیم طوری که با همین نزدیکی با هم بزرگ شدیم . بسیار صمیمی طوری که در فامیل فقط با آنها رابطه داشتم . با او ، با خواهرش و با والدینش و همین باعث شد که او مانند برادر بزرگتر من باشد اما گاهی اوقات این برادر بزرگتر برای من دردسرآفرین بود . او گه گاه آنقدر مرا اذیت میکرد تا گریه کنم اما باز هم او را دوست داشتم همانطور که او هم به من علاقه مند بود . متاسفانه او چند سال پیش در یک تصادف وحشتناک فوت کرد . این مرگ برایم فوق العاده دردناک بود چون هنوز هم فقدان او را احساس می کنم . ------------------------------------------ "عکس منتخب پست"
------------------------------------------------ یک نظر سنجی جدید هم در وب گزاشته شد . حتما در اون شرکت کنید . تا بعد موفق و پیروز باشید . جلال . سلام ....
-------------------------------------------------- قهرمانی که ارزشها را درک کرد ! سوپراستار WWE بعد از موفقیتی که از فروش ویژه ی دست نوشته هایش کسب کرده ، خشنود است. توسط Louis Medina ،جزو سرپرستان نویسندگان مطبوعاتی کالیفرنیا *جهان حاضر wwe قهرمان سنگین وزن WWE ممکنه یک غول باشه اما به عنوان یک پدر بسیار حساس است و با فروتنی و شجاعت اقدام به نوشتن ارزش و بهای زندگی اش کرده. Batista Unlimited عنوان کتاب Dave است. اتوبیوگرافی Batista که او به همراه Jeremy Roberts نوشت و در 16 اکتبر منتشر شد. روز دوشنبه است و Batista که از سال 2005 به بعد خانه اش را در Tampa ی فلوریدا بنا کرده ،از اتوبان Stockdale در حال آمدن است و در روز سه شنبه او برای شرکت در مسابقات SD که قرار در منطقه ی Rabobank برگزار شود، آماده می گردد. فرصت خوبی بود تا با این ستاره ی 38 ساله ی از نسل فلیپینی-یونانی کشتی کچ صحبت کنیم ; *در مورد ریسمان تازه ی مرگهای اخیر در کشتی حرفه ای و ارتباط آنها با استروئید گپ زدیم . گفت: من فکر نمی کنم این مرگها ناشی از استروئید ها باشد بیشتر مرگهای ایجاد شده توسط مشکلات قلبی و حتی خودکشیهایی با قرص های کشنده می تواند باشد . من فکر می کنم بیشتر اشخاصی که تا به حال مرده اند ،اغلب دارای مشکلات مغزی بوده اند که ناشی از جنب و جوش زیاد در رینگ و داروهای غیر قابل قبول تسکین آور و از همه مهم تر مصرف بیش از حد الکل بوده است . از همه ی ما به صورت Random تستهایی گرفته می شود که مصرف یا عدم مصرف استروئید را گزارش می دهند. او یک لیست به ما نشان داد و گفت : این تمام مواد غیر مجازی هست که در تستها نمایش داده می شود شاید مضحک باشد ولی در این سال حدود 6 بار از من تست دوپینگ گرفته شده است. *در مورد دخترهایش با او صحبت کردیم . او گفت : Athena پانزده سالش است و Keilani هفده سالست . آنها به من فقط به عنوان یک پدر می نگرند نه یک ستاره ی معروف کشتی .همه ی آنها همینطور هستند. جوانترین دختر من ، تنها دختری است که در حال حاضر با من زندگی می کند . او سرش دائما در کتاب و کامپیوتر است بر عکس خواهر بزرگترش . من در حال حاضر در جای آرامی زندگی می کنم بنابراین او حتی برای صدای کلید در هم از من ایراد میگیرد . در هر حال من با اینکه از مادرش جدا شده ام ،اما دوران خوبی را با او سپری می کنم . او هیچ دوست پسر یا پتانسیل دوستی با یک پسر را ندارد و بیشتر به خودم وابسته است . *چند لحظه بعد با هم در مورد توصیه ی WWE به مردم مخصوصا جوانترها(در کلیپهای تبلیغاتی) سخن گفتیم .یعنی (Don’t Try This At Home) .او گفت : ما واقعا تمام کارهایمان بر مبنای یک سیاست حقیقی و قوی ، استوار شده است که کودکان به هیچ عنوان نمی توانند آن کارها را در خانه انجام دهند . این یک سرگرمی است . ما سعی نمی کنیم به هم آسیبی رسانیم بلکه تلاش می کنیم امنیت یک دیگر را حفظ کنیم . ما زندگیمان را در دست های هم قرار می دهیم و انجام این کار ها برای افراد عادی به شدت خطرناک است . *در مورد موضوع ":استفاده ی بینهایت از کلمات زننده" که یکی از سرفصلهای کتابش بود با هم صحبت کردیم . او گفت : منطقه ای که ما زندگی می کردیم فحاشی و ناسزا گویی در سطح بینهایتی بود و این موضوع بینهایت از آنجا سرچشمه گرفت . زندگی در آنجا تمام بستر را برای ناسزاگویی من در کودکی ایجاد کرد . این موضوع علارغم تلاش مادرم تا سنین بالاتر هم کنترل نشد . اما من فکر نمی کنم کودکان امروز قابل مقایسه با زمان من باشند و برنامه ها طوری برای آنها تدارک دیده شده است که آنها چاره ای جز شنیدن کلمات پسندیده ندارند .در هر صورت حقیقتی بود که باید اذعان میشد . *در مورد این موضوع صحبت کردیم که چرا او پارسال پیشنهاد اول Simon & Schuster را مبنی بر نوشتن زندگینامه اش نپذریفت. او گفت : من در آن زمان فکر می کردم که تنها یک Wrsetler هستم نه یک نویسنده و ادیب .. من واقعا با کلمات ادبی آشنایی نداشتم . من فکر نمی کردم هیچ کس بخواهد از جزئیات زندگی من با خبر شود . اما اوضاع کاملا فرق کرد و به یکباره اشتیاقی برای گفتن اتفاقات ریز و درشت زندگیم به مردم ، پیدا کردم که باعث شد از بعضی از مشکلات ادبی چشم پوشی کنم .در واقع همه ی این دست نوشته ها حاصل یک تلنگر و استارت و کمکهای اطرافیان بود . *در مورد موضوع Asthma (تنگی نفس) که در Unleashed Book ذکر شده بود و چگونگی کنار آمدن Batista با این موضوع سخن گفتیم . او گفت : من آرزویم از کودکی ورود به Wrestling بود ولی از همان ابتدا این مریضی ، من را نا امید کرده بود و یکی از موانع رشد استعداد های ورزشیم شد. تنگی نفس همیشه مرا آزار می داد .آسم از بدو تولدم با من همراه شد و در در کودکی حتی دکتری مناسب هم برای درمانم وجود نداشت . در حقیقت آسم به طور ناگهانی یک نوع حمله به راههای تنفسی من بود که من را کلافه و عصبانی میکرد . یادم هست که در حال بازی به یکباره دچار کمبود اکسیژن میشدم و نفس کشیدن برایم دردسر بود . بدتر از همه ی اینها این مرض حساسیت های دیگری را هم برای من بوجود می آورد از قبیل حساسیت به حیوانات و گرد گلها و همچنین سیگار کشیدن و چیزهای مشابه آنها . برای کودکان دیگر راههای زیادی برای کنترل این مرض بود ولی برای من ، با توجه به دردسرهای موجود مادرم و کم توجهی ها ، راهی وجود نداشت به جز تحمل سختیهای این مرض .تا اینکه به سانفرانسیسکو رفتیم و آنجا سه روز در هفته من را به یک emerjency room می بردند که واقعا کلافه کننده بود . رفته رفته با بزرگتر شدن راهها ی کنترل آن را بهتر یافتم ولی برای ورزش کردن باز هم مشکل داشتم اما فقط یک چیز را برای بهبود آن ، مطلوب می دیدم :تمرین ! تمرین ! تمرین ! همه ی این موضوعات برای من یه یکی از بزرگترین موذلات زندگیم تبدیل شده بود بنابراین باید آنرا مهم می دانستم و به همین جهت بود که مجبور به ذکر آنها در کتابم شدم چون دانستن انها برای یک Batista Fan لازم و ضروری بود . *حتی ما در مورد موضوع عجیب WARELORD در کتابش صحبت کردیم . او خندید و گفت : بله دقیقا جای تعجب هم دارد . شاید در حال حاضر اگر از کسی هم سن و سال من بپرسند که کچ کار مورد علاقه ات در سنین کودکی چه کسی بوده است ،بدون درنگ افراد همچون Hulk Hogan ، Randy savage ، Ric flair و یا شایدم Dustey Rhodes را نام ببرد و همه از این که من سوپراستار مورد علاقه ام در کودکی را Warelord معرفی کرده ام ، تعجب کنند . در حقیقت خیلی ها هستند که این شخص را حتی نمی شناسند . نام اصلیش Terry szopinski بود که در سال 1986 به کشتی حرفه ای وارد شد . از آن جمله کشتی گیرانی بود که هم شخصیت Face را تجربه کرده بود و هم شخصیت Heel را . و من هر دوی آنها را دوست داشتم. او دوران طلایی را داشت ولی کمرنگ و کم فروغ . من درگیری های او را با افرادی مثل Bret Hart و "رود واریوورس" فراموش نمی کنم . همچنین دوره ای که در WCW حضور داشت. در واقع من از کودکی عاشق کشتی حرفه ای شدم و Warelord یکی از دلایل مهم این عشق بود . حتی هنوز هم سعی می کنم در اجرای فنونی مانند Clothesline از او پیروی کنم .بعد ها که با شخصیت خارج از رینگ او آشنا شدم ،بیشتر طرفدارش شدم .او برای من یک مرد بسیار بزرگ و فراموش نشدنی بود و به نظر من همه ی دوستان او هم مثل خودش فوق العاده بودند .صحبتهای زیادی در این مورد داشتم که باید ثبت می کردم و الان هم قادر به بازگویی جزییات آن نیستم.( این موضوع برای خودمم خیلی جالب بود چون تا قبل از ترجمه ی این متن دوست داشتم بدونم Dave طرفدار چه کسی بود و بعد از فهمیدن کمی تعجب کردم ) *ما به موضوع پر حرف و حدیثی اشاره کردیم. چرا Batista ی که در یک محله ی فقیر نشین Washington DC که مملو از جرم و جنایت بود ، رشد یافته بود ، قبول کرد که همه ی اعمالش را در کتاب اتوبیوگرافیش ، بدون هیچ سانسوری ذکر کند .در حالی که امکان داشت به حیثیت شغلیش صدمه وارد شود ! او گفت : این سوالیه که همه از من می پرسند . در مورد زندگیم . جایی که در آن بزرگ شده ام . و چگونگی ورودم به عرصه ی Wrestling . در اوایل گفتن حقایق برایم سخت بود اما این به این خاطر بود که شناخت کاملی از طرفداران این بیزنس نداشتم .در حال حاضر آنها می گویند : ما سختیهای تو را درک می کنیم ولی زندگی تو شبیه یک the American dream است پس حقایقش ، زیباتر از درک کردن آنها است . طرفداران کشتی حرفه ای برای ما (WWE) دنیای خاصی دارند .دیدار هایی که ما در عراق و افغانستان طی تورهایمان انجام می دهیم قابل قیمت گذاری نیست . شاید پدر های آن بچه ها به عنوان یک آمریکایی از ما متنفر باشند اما بچه های آنها بزرگترین طرفداران این ورزش هستند . با همه ی اینها همه ی طرفداران درک می کنند که اعمالی که من مرتکب شده ام ، خیلی از افراد دنیا انجام نداده اند ولی با این حال ، با گفتن حقایق درک آنها از زندگیم ،وسیع تر شده و احساسم بر اینست که آن انتظار منفی برای لطمه زدن به موقعیت کاریم به یک آرزوی قابل دسترس تبدیل شده است . ما گرم صحبت بودیم. ولی متاسفانه او به مقصدش نزدیک شده بود . احساس کردیم حرفهای زیادی برای گفتن دارد اما ظاهرا عجله داشت و باید اتومبیل را ترک می کرد و ما هم با تاسف از اتمام این گپ جالب ،بالاجبار با او خداحافظی کردیم . --------------------------------------------------------- با اینکه تاریخ مطلبی که در بالا مطالعه کردید ، مربوط به دو سال قبل است ،مطمئنم برای همه ی دوستان تازگی خاصی داشت . این مصاحبه رو بنده چند وقت پیش خونده بودم ولی توفیقی حاصل نشد تا خدمت دوستان عزیز ارائه بدم تا الان که بهترین فرصت رو پیدا کردم و امیدوارم باز هم تونسته باشم مثل سابق طرفداران عزیز Batista رو راضی کنم. -------------------------------------------- خب امروز یکی از بهترین مجموعه های عکس وب هم براتون آماده شده .این عکسهای با سایز اصلی و اسکن شده از مجلاتی هست که عکس Dave در آنها چاپ شده( از جمله PWI) .عکس های فوق العاده زیباییست و اگه کسی تا به حال ،پیشنهادم اینه که حتما دانلود کنه .حجم کلی این عکسها 10 مگا بایت هست که چون می خواستم همه بتونند دانلود کنند اونا را به سه قسمت تبدیل کردم که می تونید هر قسمت رو به صورت rar دریافت کنید .سایز تمامی عکسها هم به صورت اصلی و بزرگ است. امیدوارم همگی دانلود کنند. همچنین نمونه ی این عکسها رو می تونید در زیر ببینید . ------------------------------------------- در مورد آرشیو اخبار وب هم واقعا خبری نیست و با غیبت Batista دست بنده در این بخش خیلی خالی شده و فقط اینکه ظاهرا Batista در هفته 3 روز تمرین داره ولی هنوز مشخص نیست تاریخ بهبودی کامل کی هست ؟! با همه ی این اوصاف ، با توجه به اینکه قسمت مصاحبه ی وب مورد لطف همه ی عزیزان قرار گرفته ، سعی می کنم تا برگشت Batista مصاحبه های قدیمی Dave رو هم در خدمت دوستان ارائه بدم ،تا به نوعی در غیبت Batista در این چند وقت ، تا اندازه ای یادش زنده نگه داشته باشه تا انشالاه برگرده و وب روال عادی قبلی رو به خودش ببینه . یک نکته ای هم که شاید بعضی از دوستان در جریانش باشند ،خبری مبنی بر بازگشت Batista در Summerslam امسال هست که خب به نظر خودم چون خیلی بعید بود ،از عنوان این خبر صرف نظر کردم .به هر صورت ضعف Raw بعد از غیبت Dave کاملا مشهوده و خیلی بعید به نظر می رسه این امر تا 7 ماه دیگه طول بکشه و قطعا اگر بازگشتی در کار باشه زودتر از این موعد هست . ----------------------------------------------- خب از همه ی این صحبتها که بگذریم ، جا داره یک تشکر از فرهاد و بقیه ی بچه ها داشته باشم. البته این کار دو روز قبل اینقدر بزرگ و خوشحال کننده بود که در یک تشکر خالی گنجایش نداره و واقعا من موندم چطور این لطف شما رو جبران کنم ؟! شاید یکی از بزرگترین غافلگیریهای خوشحال کننده ی چند وقت اخیر ،بهم تحمیل شد . این قدر هم بد تحمیل شد که از شدت خوشحالی از حال رفتم و فقط شانس آوردم چند نفر اونجا حضور داشتن تا بهم آب قند بدن (آرایه ی مبالغه و خالی بندی ) از کادو هاتونم که الان دم در منزل صف کشیده پیشاپیش ممنونم ولی نمی دونم چرا هنوز هیچی به دستم نرسیده :D . از شوخی گذشته دست تک تک دوستانی که این لطف رو کردند می بوسم و از خدا می خوام توفیقی بده تا این محبت شما رو جبران کنم . امیدوارم از این پست بنده لذت برده باشید . --------------------------------- *عکس منتخب پست* ---------------------------------- در پناه حق (جلال) سلام خدمت همه طرفداران و بازدیدکنندگان عزیز. بر همين اساس من يه 3 يا 4 روزي وقت گزاشتم و بيوگرافي Batista رو ترجمه و بعد هم در اختيار همه ي دوستان قرار دادم ولي بايد اعتراف کرد که زندگي Dave اينقدر حاشيه داره که 3 يا 4 روز کفاف بازگويي اين حواشي رو نميده .اين حرفها رو زدم که مقدمه اي بر شروع مطلب امروز داشته باشم.ديروز بود که بر حسب اتفاق بعضي از تيترهاي کتاب Batista Unleashed رو طي گشت و گذاري که داشتم ديدم و شايد مطلبي که با نام Welfare توجه بنده رو به خودش جلب کرد و امروز بر آن شدم که حتما اين مطلب رو به فارسي تغيير بدم و در اختيار شما بزارم.شايد در جريان باشيد که اين لغت معني "خوشبختي" و "رفاه" رو ميده و باتيستا اين مطلب رو با قلمي شيوا در کتابش جاي داده .در واقع باتيستا ميزان خوشبختي و رفاهش را کودکي بيان کرده و طي آن تاثير اعمال مادرش رو در ميزان خوشبختي به روي کاغذ آورده.اما کل مطلب از اين قراره : هميشه براي يک لحظه کودکيم را به ياد مي آورم .زماني که مادر من هيچ شغلي نداشت ولي خوشبختيم را در آنجا با چشم مي ديدم.مادرم هم خودش را خوشبخت مي دانست اما به هر حال او دو کودک کوچک داشت و مجبور بود براي گرسنه نماندن آنها کار کند.کار سخت.او بعد از مدتي سر کار رفت هر چند که ميزان مزد او کم بود.شغل او کفاف ادامه زندگي را نمي داد و او براي بدست آوردن پول اضافي خانه هاي مردم را نظافت مي کرد.من و خواهرم هيچ چيز نمي توانستيم نگاه داريم و هيچ چيز براي گذراندن فراغت خود نداشتيم.مادرم هم به فکر اين قضيه بود و شغلهايش رو به بهبودي بود و روز به روز در آمد خود را افزايش ميداد.در واقع با حقوق فعلي او ما حتي جاي مناسبي براي خوابيدن نداشتيم.بعد از مدتي او در سرويس پيام رساني (پيک) استخدام شد و سر انجام بعد از مدتها به DHL راه پيدا کرد.شايد استخدام او در "دي اچ ال"يک موهبت الهي براي ما بود .طوري که ورق زندگي ما را تاحدي برگرداند.شايد کار و زحمات مادرم در حال حاضر هم برايش غرور آفريني و سربلندي آفريده است به طوري که در حال حاضر به يک انسان آبرودار در محله ي Teamster Local 85 در سان فرانسيسکو شناخته ميشود.من در تمام عمرم هميشه و به خاطر همه چيز از او سپاسگذارم. ما در خيابان چهارهم که نزديک خيابان Divisadero و خيابان castro بود زندگي مي کرديم.و مدرسه ي من بين اين دو خيابان در واشنگتن دي سي واقع بود و در راه مدرسه تا خانه مان دو تا پارک وجود داشت ،يکي از آنها Buena. و ديگري VistaDuboce نام داشت که من با علاقه ي زيادم فقط مي توانستم آنها را از دور مشاهده کنم ،چرا که هزينه ي ورودي اين پارکها رو نداشتم . همچنين در راه خانه آپارتمانها و خانه هاي زيبايي رو ميديدم که انواع و اقسام مبلمان هاي زيبا را شاهد بودم که در آنها جاي داده شده بود.به هر حال من بايد فقط حسرت آن خانه ها را مي خوردم. يک روز مادرم يک تشک نرم و خوب از يکي از آشنايان گرفت و خواهر کوچکم بيشتر به آن احتياج داشت ولي من هم خيلي دوست داشتم روي آن بخوابم بنابران مادرم اين تشک را به گونه اي جالب بين ما تقسيم کرد.ما حتي براي حل مشکل فقدان مبلمان هم فکر انديشيديم و جعبه هاي شير را بگونه اي زيبا تزئئن کرديم و به جاي صندلي در آشپزخانه مان قرار داديم و با استفاده از قرره هاي سيمي يک ميز مناسب بين اين صندلي قرار داديم و تا سالها از آنها استفاده نموديم .حتي تا اين اواخر اين کار شيک بودن خود را حفظ کرد. مادرم پوشاک روزمره ي ما را از حراجي ها تهيه مي کرد .من به ياد دارم يک روز بعد از خريد يک جفت کفش برايم در راه مدرسه کف آن از کفشم جدا شد و من براي اينکه پاهايم خيس نشود يک تکه مقوا از سطل زباله برداشتم و در کف کفشم قرار دادم. خب دوستان عزيز فکر مي کنم براي امروز کافي بوده باشه و اين مطالب رو با استقبالي که از شما خواهم ديد،حتمي ادامه ميدم. ------------------------------- *عکس منتخب پست* ------------------------------------ -اسمارت بامب عزيز مرسي ازت.در مورد استوري لاين "سينا" با "باتيستا" و ادامه پيدا کردنش بايد گفت که خيلي پيچيدست.اگه از قضيه کين دور نشيم مي بينيم که "باتيستا" حتي يک استوري لاين هم مي تونه با کين داشته باشه.بالاخره اين کرمهايي که کين داره مي ريزه يه جا جبران بشه.حالا سينا و باتيستا هم در سامراسلم مسابقه اي دارند که امکان هر گونه دخالت از جانب کين و يا "جي بي ال"هست .پس واقعا سخته بگيم باتيستا و سينا استوري لاينشون ادامه پيدا مي کنه.معمولا تو کل ادوار تاريخ وقتي يک مسابقه خيلي اتفاقي و بدون هيچ "نامبر وان کانتندري" اتفاق ميفته در همون يک "پي پر ويو"قضيه ختم ميشه.حالا اين مسابقه ي سامراسلم هم همين ماجراست و معلوم نشد چرا "مايک آداميل" که يک فرد در ظاهر بي اطلاع در کشتي کچ بود و جز گزراشگري کار ديگه اي بلد نبود يهو مسابقه ي به اين مهمي رو ترتيب داد.قضيه واقعا بو داره و در حال حاضر شک دارم اين مسابقه برنده اي داشته باشه.در مورد اون ويديويي که خواستي هم فکر مي کنم داشته باشم و حتمي يا من يا فرهاد برات ميزاريم. دوستان گرامی تا پست بعد لحظات خوشی رو براتون آرزومندم.(جلال) با عرض سلام خدمت دوستان گرامي ----------------------------------------- در نظرات دوستي به نام محمد در مورد کتاب باتيستا سوالي رو پرسيده بود که گفتم براي اطلاع بيشتر دوستان بد نيست اين پست رو به کتاب BATISTA UNLEASHED اختصاص بديم . اما ابتدا در جواب محمد جان بگم که خواندن اين کتاب کار ساده ای نیسن و من فقط در يکي از سايتهاي مرتبط به باتيستا خلاصه اي از سرفصل هاي اين کتاب رو خوندم که در اين پست اين خلاصه را در اختيار علاقمندان قرار مي دم که اميدوارم مورد پسند واقع بشه.وگرنه من تا جایی که وسع اقتصادیم بکشه برای تهیه این کتاب اقدام خواهم کرد ولی به برکت روابط خوب دو کشور باید بگم که این مهم غیر ممکنه..حداقل برای من یکی ..که بهتره زیاد وارد بحثهای سیاسی نشیم. بریم سر اصل مطلب باتيستا در اين کتاب بيانات تلخ و شيرين و بعضا تکان دهنده اي رو به روي کاغذ آورد.مطالبي در مورد لحظات به ياد ماندني خودش،لحظات تلخ و تجاربي که از آنها کسب کرد و مسائل زيادي ديگري.. باتيستا در اين کتاب به جدا شدن مادر يوناني خود از پدر فليپينيش در نونهالی اشاره مي کند.او طبعات نامطلوب این طلاق را برای خود در آغاز سنین عمرش به تفصیل شرح می دهد. او به اعمال ناشایست خود در سنین نوجوانی از جمله اتومبیل دزدی اعتراف می کند.او با شجاعت به حمل مواد مخدر در سن ۱۳ ساللگی اشاره می کند. باتیستا با شجاعت در مورد شهوت رانی خود در سنین جوانی سخن می گوید و روابط خود را با زنها و حتی فرزندان نا مشروع خود به روشنی بیان می کند. باتیستا به مامور امنیتی بودنش در یک کاواره اشاره می کند .او درگیریهای که اثرات مخربی بر روی روحیه او داشته است را بیان می کند. او به تمرينات سخت بدنسازي خود اشاره مي کند و سختي هايي که براي آن بدن متحمل شده است را به روي کاغذ مي آورد. باتیستا به جعل کارت شناسایی خود برای استفاده از سنی جوانتر اشاره می کند. باتیستا در مورد همسر فوت شده اش angel می گوید.باتیستا اسم او را با عنوان angel in kanji بر روی دست راستش خالکوبی کرده است.باتیستا می گوید آنجل سالها با شجاعت با سرطان تخمدان جنگید ولی در آخر نتوانست مقاومت کند و فقط خاطرات شیرینش را به جای گذاشت. باتیستا به حبس یک شبه ی خود در زندان اشاره می کند. باتیستا به استقلال کامل خود در سن ۱۷ سالگی اشاره می کند و ریاضتها و سختیهای که برای کسب در آمد در آغاز جوانی تحمل کرده است به وضوح بیان می کند. باتیستا نیمه ی خشمگین خود و راههای دشواری که برای کنترل آن طی کرده است را به روي کاغذ می آورد. باتیستا در مورد شغل نجات غریقی خود و استعداد فوق العاده اش در این رشته سخن می گوید ومقطع زمانی را که با این شغل امرار معاش کرده است را به همراه خاطراتش بیان می کند. باتیستا به شغل پیرایش گری پدرش اشاره می کند. باتیستا به پرخاشگری خود در کودکی و نوجوانی و ذله شدن اطرافیان از دست او به دلیل این افسارگسیخته گی اشاره می کند. باتیستا به حضور پر تعدادش در دعواهای خیابانی در سنین جوانی اشاره می کند. باتیستا به کسب نمرات ضعیفش در دبیرستان اشاره می کند. باتیستا به اشک شوق طرفداران بیشمارش در رسلمینیا ۲۱ و تصاحب معتبرترین تایتل دوران کچ خود اشاره می کند و آن لحظه را از بهترین لحظات عمر خود یاد می کند. باتیستا با شجاعت به رابطه ی خود با ملینا اشاره می کند و ملینا را از بهترین دوست خود می داند. باتیستا به مصدومیت کزایی خود توسط مارک هنری اشاره می کندو طبعات بد مصدومیتی عضله ی ۳ سربازوی خود را بر روی جسم و روانش به طور کلی باز می کند. و باتیستا به..... بله..تاکیدا باید گفت باتیستا صحبتهای تلخ و شیرین زیادی را با قلمی شیوا به زبان آورده است که خواندن آن برای طرفداران وی خالی از لطف نیست . پس نیاز به فرصت و مجالی بیشتر است تا در پستهای بعد به تفصیل در مورد آن صحبت کنیم. چرا که برای حرفه ایهای این رشته کاملا این مسئله واضح است که همه چیز دنیای داخل رینگ نیست .پس امیدوارم توانایی نوشتن مطالب بیشتری را در مورد کتاب باتیستا داشته باشم که آن هم فقط با نظرات دلگرم کننده ی شما عزیزان میسر است. --------------------------------------------- اما جواب نظرات دوستان گل. -آقا محمد عزیز اگر مطالب این پست برات راضی کننده نبود من می تون متن انگلیسیشو در اختیارت بگذارم تا بتونیم مفصلا در اون مورد اطلاعات کسب کنی.ممنون از نظرت. -محسن جان باور کن ۳ چهار روز اول هفته به شدت گرفتارم و همین پستی رو هم که می بینی به عشق سالارمون و طرفداراشه وگرنه اگر فرصتی باشه کم کاری نمی کنم..انشالاه که تعداد نظرات از اینی که است بیشتر بشه تا ما هم به ادامه ی کار دلگرم بشیم. -بردیا باتیستای عزیز خیلی ممنون از لطفت .شخصی که باتیستا رو دوران منفی بودن دوست داشته باشه آفرین داره ومیشه او رو یک باتیستایی با غیرت خطاب کرد.چون شخصا خودم از سال ۲۰۰۵ طرفدار باتیستا شدم و کار شما واقعا قابل تحسینه .دمت گرم..خوشحالم کردی. -آرش جان *معلومه شما هم از طرفداران پروپا قرص باتیستا هستی.به وبت سر زدم عالی بود... -حمید جان در مورد پیشبینیت باهات مخالفن ..چون بیشترین درصد برد رو در بکلش برای باتیستا می دونم. -سعید جان ممنون از لطفت..بله انشالاه که موفق میشه. خدانگهدار.







The Warlord









------------------------------
Wahington D.C
وضعیت برای ما هم در تنگا قرار داشت .مادرم هیچگاه در تعطیلات آخر هفته ، اجازه ی خروج از منزل را به ما نمی داد . او بر این باور بود که بچه دزدیها در آخر هفته به اوج خودش می رسد . هر چند که در طول هفته هم زیاد اجازه ی خروج از حیاط را نداشتیم .
به هر حال این درحالی بود که که آروز داشتم یک بار جمعه شبها در خیابانهای DC باشم تا از نزدیک از اتفاقات شهر مطلع شوم ،ولی اجازه ی مادرم برای این کار محال بود . به دلیل همین سختگیریها در دوران کودکی ، هیچ گاه احساس نا امنی را به یاد نمی آورم . یکی دیگر از مشکلات آن زمان ، موضوع نژادپرستی در میان مردم بود که در همه جای شهر رسوخ یافته بود . نژاد های پوستی مختلفی در شهر میزیست : سفید ، سیاه ، سرخ و... . مادرم همیشه به من گوشزد میکرد : " نباید رنگ برای شما تفاوت داشته باشد " . حتی یکی از همکاران او یک سیاه پوست بود که رابطه ی بسیار نزدیکی هم با او داشت و من آن موقع تا به حال با مادر موافق بودم و هستم .در واقع در اکثر مواقع حق با او بود .
از همه ی اینها گذشته ، چیزهای جالب زیادی هم در شهر بود و نمی توان صرفا به نکات منفی اشاره نمود. اما موضوعات منفی باعث چشم پوشیدن من بر روی این موضوعات جالب بود . در واقع به خاطر مشکلات حاکم بر شهر ، نمی توانستم از زیبایی آن لذت ببرم . با این حال من دوستان بسیار خوبی داشتم و این موضوع در زمان کودکی شما بسیار موضوع مهمی است . ما یک بازی محلی داشتیم که فکر نمی کنم کسی به جز اهالی D.C از آن اطلاعی داشته باشد . اسم این باز " نان و روغن داغ " ( Hot Bread & Butter) بود . یک تسمه ی چرمی بزرگ ، نقش اصلی را در این بازی ایفا می نمود . ما این تسمه را پنهان می کردیم . همه ی بچه های دنبال آن می گشتند و اگر کسی آن را می یافت ، فریاد میزد : Hot Bread & Butter . بعد از این فریاد او تسمه را بر می داشت و بچه ها را به قصد زدن با تسمه تعقیب می کرد . در این حال، بقیه ی بچه ها با شنیدن فریاد او ، بایستی از دست او و تسمه ی در دستش فرار میکردند و خود را به یک خط مبنا می رساندند که وقتی به این خط می رسیدند او دیگر اجازه ی کتک زدن آنها را نداشت ، لذا مجبور بود دوباره تسمه را پنهان کند و از آنجا متواری شود . این بازی به قدری مهیج بود که جزییات آنرا تا حال نیز به صورت دقیق ، به خاطر سپرده ام . فوتبال خیابانی نیز از جمله بازیهای سرگرم کننده من بود که در آن تبحر خاصی داشتم . ما کل شب را در تابستان بیرون می ماندیم و مشغول به بازی می شدیم . در آن زمان خاطره ای از جنایتکاران را به یاد نمی آورم . خوشبختانه جرم و جنایت وقتی بود که من نسبتا بزرگ شده بودم .
اولین درگیریهای من با هم سن وسالان خودم وقتی اتفاق افتاد که چند کودک ، اسکیتهای من را دزدیدند .گروهی از دوستانم یکی از آنها را گرفتند و یکی دیگر از آنها در حالی که اسکیتهای من در دستانش بود به داخل خانه یمان رفت . طبیعتا راه فراری نداشت من هم با این که درها بر رویم بسته بود به هر ترتیبی که شده وارد خانه شدم و در اولین لحظه مشت محکمی به سر او زدم که یک صدمه ی جدی به او وارد شد که در پی آن مشت دردسر زیادی برای من و مخصوصا مادرم درست شد .
مادرم هم داستانی را برایم تعریف کرده است . زمانی که او یکبار در حال دوش گرفتن بود و بعد هم بایستی برای رفتن به سر کار آماده میشد .همه ی اتفاقات این داستان از جایی شروع شده که او در حال دوش گرفتن صدای شلیک گلوله ای را شنیده است . او سریعا حوله را برداشته و به سمت پنجره دوان دوان آمده است و در حالی که انتظار داشته من وخواهرم در حیاط منزل باشیم ، ما را در آنجا نیافته و سپس شروع به فریاد زدن کرده : DJ … DJ … Baby Donna … Baby Donna . او و بقیه فامیل مرا DJ صدا می کردند که مخفف Dave Junior است و خواهرم هم Baby Donna خوانده میشد که تصور می کنم بهتر از Donna Junior تلفظ میشود . به هر حال من در آن زمان بدون اجازه از خانه خارج شدم . خواهر کوچولو هم به دنبالم آمده بود . در این حال دو نفر در پشت سر ما در حال دیودن بودند . یکی از آنها دلال دارو بود که در کوچه ما با این شغل به شهرت رسیده بود . او یک مرد چاق بود . منظورم از واژه ی چاق ، یک مرد بسیار گنده و فربه بود . بسیار چاق ! مردی دیگر یک مرد لاغر اندام بود که تفنگ به دست دنبال این مرد چاق می دوید . تجسم کردن دویدن یک مرد لاغر در پی یک مرد چاق و شلیک گلوله آنقدر خنده دار است که وقتی مادرم این خاطره را تعریف می کند ، از شدت خنده نمی تواند صحبتهایش را ادامه دهد . اما در آن لحظه ، اصلا نمی توانست بخندد و فقط فریاد DJ را سر میداد . به هر حال من توانستم دست خواهرم را بگیرم و از آن محلکه فرار کنم در حالیکه صدای شلیک گلوله های آن مرد لاغر هنوز پرده گوشم را تحریک می کند . واقعا شانس آوردیم .
مادرم در یک مقطع زمانی در یک گالری عکس به نام District Photo کار می کرد که آنجا چند شهرک با Moryland فاصله داشت . او شبها کار می کرد در حالی که در تاریکی شبهای D.C ما در خانه تنها بودیم و هیچ کس مراقب ما نبود . اما Donna ی دلسوز مجبور بود به این ریسک پاسخ مثبت دهد و ما را در خانه تنها گذارد .اما همسایه ی طبقه ی بالای منزلمان که صاحبخانه ی ما نیز بود ، هرزگاهی به ما سر میزد . ولی با این حال من و خواهرم هنوز ترس تنهایی آن شبها را در وجودمان احساس می کنیم . تقریبا ساعت 3 صبح کار او در آنجا ، اتمام می یافت . اما او دیگر مثل مسیر رفت ،اتوبوسی را برای بازگشت به خانه در خیابان نمی دید . او مجبور بود تنها در طول مسیر جاده بایستد و تقاضای تاکسی کند اما در واقع در آن ساعت از صبح هیچ تاکسی وجود نداشت و او نمی توانست به یک اتومبیل عادی اطمینان کند ، بنابراین هیچ راهی به جز پیاده روی به سمت منزل را در پیش روی خود نمی دید . پیاده روی در فاصله ای که نه تنها سرشار از وحشت و تاریکی بود بلکه بسیار خسته کننده و طاقت فرسا بود . چه بسا این خستگی فقط ازان خودش نبود و آن دو کودک بودند که باید روز بعد ، از دیدن یک مادر خسته با چشمان قرمز ناشی از کم خوابی ، خسته تر می شدند . اما این خستگی نیز برایمان لذت بخش بود . تماشای چهره ی او واقعا دردناک بود . دیر یا زود او بایستی این شغل جهنمی را رها می کرد که بعد از مدتی این اتفاق هم رخ داد و برای یک کمپانی بزرگ آبجو سازی شروع به فعالیت کرد . خاطرات آن موقع واقعا خوب بود . جایی که من در هشت یا نه سالگی اولین آبجوی زندگی را خوردم و عکسی که در همان موقع گرفتم و هنوز هم آنرا دارم . در این عکس من تیشرت گروه موسیقی راک Kiss Belt Buctle را پوشیده ام . Kiss یک گروه پر طرفدار در دهه ی هفتاد بود . Gene Simmons ، Paul Stanley ، Voce Frehly و Peter Criss اعضای این گروه بودند آنها ماسکهای عجیبی بر صورت داشتند و حتی در نواختن Heavy Metal نیز تبحر کافی را دارا بودند . گروه فوق العاده عظیمی که در زندگی واقعی به مردان وحشی معروف بودند ولی با این حال من عاشق آنها بودم . علاقه ی یک کودک 9 ساله به این گروه برای همه جای تعجب داشت . مادرم از آن شغلش راضی بود و با کار کردن در آنجا ما هم از موهبت دیدن او محروم نبودیم .ادامه دارد ...
انشالاه در پست بعد که دقیقا نمی دونم چه زمانی باشه ، دو سر فصل Happy Weekends و Without Tears For The Dead رو برای مطالعه ی شما آماده می کنیم . 


-------------------------------------
" عکس منتخب پست"
خدانگهدار
جلال





خانواده(Family)
---------------------------------------------
خب فکر می کنم تا همینجا کافی بوده باشه و برای که شما هم خسته نشید ، منتظر ادامه ی مطالب در پستهای آینده باشید . فقط اینو بگم که در پست بعدی، انشالاه دو سر فصل " lesbian and Democrat" و "The Gong Show" رو برای ترجمه آماده می کنیم که خواندن سر فصل اول رو پیشنهاد می کنم که از دست ندید چون فوق العاده شجاعانه و زیبا نوشته شده است . همونطور که گفتم متن انگلیسی رو هم در ادامه ی مطلب قرار می دم .ما رو از نظرات زیباتون محروم نفرمایید .
ادامه مطلب




----------------------------------------
شاید من یک معذرت خواهی واسه مطالبی که قول داده بودم در مورد کتاب باتیستا ترجمه کنم و در خدمت شما بزرارم ُبهتون بدهکار باشم.به هر حال فکر می کنم یکی از بزرگترین دلایلی که ما اینجا رو به درخواست حمید باتیستا ی گل ایجاد کردیم اشاره به نکات اساسی زندگی Dave بود .
رفاه:

-موز مار جان ناراحتم کردي.چرا بايد شما رو فراموش کنم .من هميشه کسايي که ميان با عشق نظر مي دن رو تو خاطم دارم.
-only Batista جان ممنون که براي اولين بار نظر دادي.در مورد سوالتم بايد بگم که اون آدرسايي که مد نظرت هست رو دارم .منتها به دلايل امنيتي اينجا نمي تونم بگم
.شما آدرس ايميلتو بده من واستون به طور 100 در صد مي فرستم.موفق باشيد.
-حميد جان اون مسابقه اي که خواستي رو من ندارم ولي به احتمال زياد فرهاد داره .اونم که چند روزه رفته مسافرت و اگه اومد مي گم حتمي برات بزاره.در مورد پوستر هم حرفت درسته.اين "اينترفرنس" يا دخالت و نقش فردي که عکسش روي پوستر ها درج مي شه گاها هيچ ربطي به جريانات اتفاق افتاده در اون "پي پي وي" رو نداره ولي بعضا ديديم که خيلي هم تاثير گذار بوده مثل سوروايور سريس 2007 که نقش پر رنگ ادج رو به تصوير کشيد.حالا ميشه از همين نتيجه گرفت که نميشه در مور اون پوستر نظر قطعي رو داد فقط اميدوارم اينبار هم مثل سوروايور پارسال نقش باتيستا پررنگ باشه تا شايد بعد از چند وقت "باتيستا"رو با کمربند سنگين وزن ديده باشيم.
-رها خانوم در مورد فايلهاي زيپ ببخشيد که جسارت کرديم .اون مسابقه اي که در باتيستا و تيکر از بلند پرت ميشن مربوط به بکلش 2007 که تو پستهاي بعدي ميزاريمش.ممنون از شما.
-آقاي مرد هميشگي کشتي کچ .يه پيشنهاد داشتم برو با بزرگترت بيا.![]()
![]()
-سعيد جان به پسر خاله هات سلام برسون بگو بيان .ما خوشحال ميشيم نظرشون ببينيم.خيلي چاکريم.
-Bijan جان ببخشيد تو پست قبل نظرتون رو نديدم .يک کلمه گفتي من خيلي خجالت کشيدم.در مورد نظرت هم والا بايد بگيم اين حدس هم خيلي محتمله .به هر حا من از همون اول گفتم فکر کنم پانک هم به اين مسابقه اضافه بشه ولي بايد يک نکته اي رو در نظر گرفت که با اضافه شدن پانک به اين مسابقه تکليف کين و "جي بي ال" چي ميشه.آيا صرفا بايد منتظر دخالت کين تو اون مسابقه باشيم.ولي در مورد بردن باتيستا و يا سينا تو اون مسابقه و ادامه ي درگيري اين دو بايد بگم يکي از بهترين برنامه هايي هست که کمپاني مي تونه اجرا کنه ولي اگه تو نظرت نومرسي رو آنفورگيون مي کردي بهتر بود.حدس جالبي بود .بازم ممنون.
-آرمین جان لوگوتون رو قرار دادم .انشالاه تو کارت موفق باشی.
-آقا سعید در مورد این آقای مرد همیشگی که اومد فحاشی کرد باید بگم که فکر کردم نظرشو پاک نکنم بهتره.اینقدر طرفداران این وب با شعور هستند که به همچین آدمی نگاهم نکنند .به نظرم نباید بهانه دست این کوچولو داد.از قدیم گفتم به بچه اجازه بدید با دموکراسی کار کنه تا عقده ای نشه[نیشخند].در مورد داش سعیدم که کی گفته ما هواشو نداریم.اصلا باور کنید اگه کسایی مثل همین آقا سعید یا حمید باتیستای گل یا حتی خود شما اگه نبودید این وبلاگ مطمئنا به اینجا نمی رسید.ما همیشه گفتیم به خاطر این لطف سعید و حمید و بقیه باید دستشون بوسید.ممنون ازت.
-"یک آشنای" عزیز والا وقتی حرف انجمن BBC رو وسط کشيدي فکرم هنوز که هنوزه مشغوله که شما کدوم يک از بچه هاياونجايي ولي به يک نتايجي هم رسيدم و فکر کنم شناختمت[رضایت] به هر حال خيلي ممنون که مياي نظر ميدي .من به خاطري که بچه هاي اونجا خيلي راحت بودم هميشه فعاليت داشتم و واقعا هيچوقت اون مکان خدابيامرز رو فراموش نمي کنم چون همه بچزش مثل شما بامرامو گل بودن.باز بيا پيش ما.


منتظر نظرات عزیزان هستم.



