تبليغاتX
.:::DemonBatista.Ir:::. - Batista Unleashed Book ( قسمت دوم )

.:::DemonBatista.Ir:::.

Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista

با عرض سلام مجدد خدمت همراهان گرامی ...

 

 

 

--------------------------------------

 

قسمت دوم این مجموعه هم تشکیل دهنده ی این پست بنده است .انشالاه در قسمت سوم دو تیتر Washington D.C و Happy Weekends را قرار میدم .شخصا دوست دارم که با دقت مطالب رو بخونید و اگه ابهامی داره در قسمت نظرات ،این ابهامات رو بیان کنید .

 

Lesbian And Democrat

 

پدر مادرم نیز در نظام خدمت میکرد . اسم او Kenneth Mullins بود . او در نیروی دریایی فعالیت داشت و در جنگ با کره توانست مقامهایی مانند Purble Heart و Silver Stare را دریافت نماید . هر دو پدربزرگهای من ، افرادی سربلند برای کشورشان بودند .

من زیاد به اقوام یونانی ام نزدیک نبودم که این بیشتر به خاطر میل مادرم بود ، اما مادرم همیشه به من می گفت که در لحظه ی به دنیا آمدنت ، اقوام یونایی تو با شور و هیجان خاصی برای دیدنت آمده بودند و در همان لحظه هم خطاب به تو ، فریاد می زدند که او یک یونانی است . اما در مقابل اقوام پدرت که اهل فیلیپین بودند ، زیاد از کار آنها راضی نبودند و برای مقابله با آنها ، می گفتند که چهره ی تو بیشتر شبیه فیلیپینی هاست نه یک یونانی .

مادرم به خودش ، در خانواده ی خود ف لقب گوسفند مشکی را داده بود . او همیشه خودش را از پدر و مادرش آزادتر می دانست . بسیار آزاد ! پدربزرگم یک انسان قدیمی با افکار و سنتهای قدیمی بوده است . در مقابل مادرم عضو حزب چپ دموکراتها بود . بعد از اینکه او از پدرم جدا گشت ، عاشق یک زن شد . ظاهرا یکبار پدربزرگم ، مادرم را با یک زن دیگر در رختخواب دیده بود که این موضوع باعث شده بود که پدربزرگم برای اولین بار دریابد که او علاوه بر دموکرات بودن یک هم جنس باز نیز است  . با این وجود مادر و پدربزرگم سالهای زیادی را با هم بوده اند و می دانم که علاقه ی زیادی بین آنهاست و مادرم نیز کمی از آن کارها پشیمان است اما با همه ی این وجود ، دو چیز پدر بزرگم را دچار افسردگی کرد : 1- دموکرات بودن دخترش 2- همجنس باز بودن او .

مادرم در این رابطه می گوید از بین این دو دموکرات بودن و حزب بازی من برای پدرم دردناک تر و بدتر بود .

امیال جنسی مادرم ، هرگز برای من، به یک موضوع مهم و اساسی تبدیل نشد ، چرا که او آنقدر به من و خواهرم عشق می ورزید که این پدیده ، برای ما بسیار کم رنگ و غیر قابل احساس بود و هیچ تردیدی را نسبت به او در دل ما نمی افکند .

 

نمایش ناقوس

 

پدرم یک داستان متفاوت دارد . او و مادرم در دبیرستان عاشق یکدیگر شدند و بعد از دبیرستان با هم ازدواج کردند . هر دوی آنان واقعا جوان و بی تجربه بودند .

من به طور دقیقی نمی دانم چه اتفاقاتی رخ داده است ، اما این برای من کاملا روشن است که در زمان تولدم، پدرم هرگز آمادگی پدر شدن را نداشته است  .

وقتی قصد دارم با هم بودن آنها را به یاد بیاورم ، چیزی جز جنگ و جدال بین آنها ، در ذهنم تداعی نمی شود و محبت آنها به یکدیگر و یا در آغوش گرفتن هم و یا بوسیدن همدیگر و یا هر چیزی مشابه این اعمال را ، از آنها را به خاطر نمی آورم .

. من فقط نمایش ناقوس را به یاد دارم که درباره ی فقدان اتحاد خانوادگی بود که از آن نمایش اولین موضوعی که به ذهنم می رسید ، زندگی خودم بود .

در تمام سالهایی که والدینم از هم طلاق گرفتند ، هیچگاه به خاطر ندارم که پدرم به هنگام راه رفتنم ، از من پشتیبانی کند . مادرم همیشه در باره ی پدرم یک جمله می گفت :"تو هیچگاه نمی توانی کاری را انجام دهی که از سنگ خون بریزد." نمی دانم در مورد این جمله چه بگویم ، اما فقط می دانم که پدرم در آن برهه ی زمانی برای ما زندگی زیاد خوبی را فراهم نساخت . ما در نوعی زباله دان می زیستیم . هیچ چیز نداشتیم و در آن زمان در مورد پدرم افکار درستی را نداشتم .

اجازه بدهید ببینم ! بله ما برای اولین بار حدود 10 سال پیش با هم حرف زدیم . اما صحبتی که هیچ گونه لطافتی در آن نبود . من احساس می کردم ، گویا به اجبار با او صحبت می کردم .. هنوز هم موضوعات بین ما بسیار سخت است و من فکر می کنم او هرگز دوست نداشته است یک پدر باشد .

چرا که او اخیرا خودش به من گفت که ، نمی دانم چطور یک پدر شدم و این موضوع قبل از گفتن این جمله نیز برایم کاملا هویدا و آشکار بود اما او می توانست این جمله را ، بهتر بیان دارد . او گفت : این باعث ناراحتی من می شود که در مورد گذشته ی خیلی دور ، با هم صحبت کنیم چون که هیچ ارتباطی به حال ندارد . اما من به او گفتم این مرا اصلا ناراحت نمی کند . من گذشته ام را گم نکرده ام و فراموش نخواهم کرد، چرا که اگر فراموش کنم ، بایستی این را هم فراموش کنم که هیچ پدری نداشتم.

من می دانم او آنجا نبود . می دانم که او پدرم است . در حالی که می دانم یک پدر دارم ، با یک احساس بی پدری بزرگ شدم .این در حالی است که مادرم ، نقش پدر را نیز برای من ایفا میکرد . آنچه که می دانم و به یاد می آورم مادرم بود و در نتیجه که آنچه من به او عادت داشتم مادرم بود .

پس می توانم بگویم پدرم آنجا نبود و به همین علت من در زندگی ، او را از دست داده و گمشده می دانم .

دانستن این دانستنی ها ، یک مزیت بزرگ داشتم : اینکه سعی می کنم یک پدر ، مانند پدرم  نباشم . از اولین ازدواج من مدت زیادی نمی گذرد . یعنی فقط زمان کافی برای داشتن دو بچه . در واقع ما فقط برای این ازدواج کردیم که همسرم حامله شده بود . اما من هرگز احساس نکردم که توانایی پدر شدن را ندارم چرا که اگر این احساس را داشتم می توانستم به راحتی حاملگی همسرم را قبول نکنم و آن بچه را حق مردی دیگر بدانم .اگر پدرم جای من بود هر تصمیم گیری عجیبی از جانب او بعید نبود . من همیشه خواسته ام در کنار فرزندانم باشم . آنها را دوست دارم و خواهم داشت . استفاده ی کلمات در باره ی پدر بودن بسیار سخت است و این چیزی است که شما باید واقعا آنرا احساس کنید و من آنرا با قدرت احساس می کنم .

 

-----------------------------------------

 

"عکس منتخب پست"

 

فقط یک توضیح کوتاه در مورد این عکس بر روی یکی از مجلات ورزشی به چاپ رسیده بدم که ، در روی عکس به نقل از HBK یک کادری باز شده و خلاصه ی معنی اون این میشه که ، Clothesline خوردن از یک شخص 290 پوندی مثل Batista مانند تصادف با ماشین میمنونه اما باید برای خوردن این Clotheline ، به همان سایز هم استقامت داشته باشی .در کل فکر می کنم عکس جالبی باشه.

 

 

 

**Full Size**

 

http://www.wrestleshare.com/images/uskeh73k8ufiegr8h531.jpg 

 

 

----------------------------------------

 

امیدوارم از خوندن این مطلب هم لذت برده باشید .

فقط یک بار دیگه هم محض تاکید، درباره ی آدرس وب باید بگم که اگر این روز ها در ورود با پسوند .IR به مشکل برخودید ، موقتا با پسوند .Blogfa.com وارد وب بشید .

جواب چندی از نظرات رو هم در نظرات پست قبل دادم .

موفق و یربلند باشید .

جلال

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:39 توسط جلال| |