تبليغاتX
.:::DemonBatista.Ir:::. - Batista Unleashed Book ( قسمت سوم)

.:::DemonBatista.Ir:::.

Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista

درود و خسته نباشیده به همه ی طرفداران عزیز ...

 


------------------------------

ضمن تبریک اعیاد اخیر ، امیدوارم همگی دوستان سر حال و خوشحال باشن . در این پست قسمت سوم  سلسله مطالب کتاب Unleashed Book رو آماده ی مطالعه ی همه طرفداران Dave کردم . به امید اینکه مثل دو بخش قبل مورد توجه همه ی طرفداران فارسی زبان Batista قرار بگیره .


Wahington D.C

D.C هنوز هم یک شهر خشن است . من نمی دانم شما تا چه اندازه از D.C شناخت دارید ، اما اساسا این شهر به 4 قسمت تقسیم می شود : شمال شرقی – شمال غربی – جنوب شرقی – جنوب غربی . در حال حاضر طبیعتی که حاکم بر حواشی این شهر است بسیار زیباست .همچنین که این شهر یک شهر با اصالت و مذهبی محسوب میشود ولی در زمانی که ما آنجا بودیم ، این شهر زیاد اهل مذهب نبود و در محلات آن تعداد معدودی از کلیمی ها وجود داشتند که با آن شرایط خیلی هم سرسخت و معتقد بودند . ما در قسمت جنوب شرقی زندگی می کردیم اما زیاد تا مرکز شهر فاصله ای نبود . منطقه ی جنوب شرقی مملو از آدم کشی و جنایت شده بود . استفاده ی جوانان از چاقو ، تفنگ و حتی پنجه بوکس ، یک امر کاملا عادی و رایج محسوب می شد . کودکان در معرض دزدیدن و تجاوز قرار داشتند . در سال دست پلیسهای زیادی به علت درگیری با شرورت ، از دنیا کوتاه می شد . آمارهای فجیعی از آن دوره به ثبت رسیده است . برای مثال تا سال 1991 ، به طور میانگین 250 نفر در سال بر اثر درگیری و خشونتهای حاکم بر شهر ، جان خود را از دست می دادند .
وضعیت برای ما هم در تنگا قرار داشت .مادرم هیچگاه در تعطیلات آخر هفته ، اجازه ی خروج از منزل را به ما نمی داد . او بر این باور بود که بچه دزدیها در آخر هفته به اوج خودش می رسد . هر چند که در طول هفته هم زیاد اجازه ی خروج از حیاط را نداشتیم .

 


به هر حال این درحالی بود که که آروز داشتم یک بار جمعه شبها در خیابانهای DC باشم تا از نزدیک از اتفاقات شهر مطلع شوم ،ولی اجازه ی مادرم برای این کار محال بود . به دلیل همین سختگیریها در دوران کودکی ، هیچ گاه احساس نا امنی را به یاد نمی آورم . یکی دیگر از مشکلات آن زمان ، موضوع نژادپرستی در میان مردم بود که در همه جای شهر رسوخ یافته بود . نژاد های پوستی مختلفی در شهر میزیست : سفید ، سیاه ، سرخ و... . مادرم همیشه به من گوشزد میکرد : " نباید رنگ برای شما تفاوت داشته باشد " . حتی یکی از همکاران او یک سیاه پوست بود که رابطه ی بسیار نزدیکی هم با او داشت و من آن موقع تا به حال با مادر موافق بودم و هستم .در واقع در اکثر مواقع حق با او بود .
از همه ی اینها گذشته ، چیزهای جالب زیادی هم در شهر بود و نمی توان صرفا به نکات منفی اشاره نمود. اما موضوعات منفی باعث چشم پوشیدن من بر روی این موضوعات جالب بود . در واقع به خاطر مشکلات حاکم بر شهر ، نمی توانستم از زیبایی آن لذت ببرم . با این حال من دوستان بسیار خوبی داشتم و این موضوع در زمان کودکی شما بسیار موضوع مهمی است . ما یک بازی محلی داشتیم که فکر نمی کنم کسی به جز اهالی D.C از آن اطلاعی داشته باشد . اسم این باز " نان و روغن داغ " ( Hot Bread & Butter) بود . یک تسمه ی چرمی بزرگ ، نقش اصلی را در این بازی ایفا می نمود . ما این تسمه را پنهان می کردیم . همه ی بچه های دنبال آن می گشتند و اگر کسی آن را می یافت ، فریاد میزد :  Hot Bread & Butter . بعد از این فریاد او تسمه را بر می داشت و بچه ها را به قصد زدن با تسمه تعقیب می کرد . در این حال، بقیه ی بچه ها با شنیدن فریاد او ، بایستی از دست او و تسمه ی در دستش فرار میکردند و خود را به یک خط مبنا می رساندند که وقتی به این خط می رسیدند او دیگر اجازه ی کتک زدن آنها را نداشت ، لذا مجبور بود دوباره تسمه را پنهان کند و از آنجا متواری شود . این بازی به قدری مهیج بود که جزییات آنرا تا حال نیز به صورت دقیق ، به خاطر سپرده ام . فوتبال خیابانی نیز از جمله بازیهای سرگرم کننده من بود که در آن تبحر خاصی داشتم . ما کل شب را در تابستان بیرون می ماندیم و مشغول به بازی می شدیم . در آن زمان خاطره ای از جنایتکاران را به یاد نمی آورم . خوشبختانه جرم و جنایت وقتی بود که من نسبتا بزرگ شده بودم .
اولین درگیریهای من با هم سن وسالان خودم وقتی اتفاق افتاد که چند کودک ، اسکیتهای من را دزدیدند .گروهی از دوستانم یکی از آنها را گرفتند و یکی دیگر از آنها در حالی که اسکیتهای من در دستانش بود به داخل خانه یمان رفت . طبیعتا راه فراری نداشت من هم با این که درها بر رویم بسته بود به هر ترتیبی که شده وارد خانه شدم و در اولین لحظه مشت محکمی به سر او زدم که یک صدمه ی جدی به او وارد شد که در پی آن مشت دردسر زیادی برای من و مخصوصا مادرم درست شد .
مادرم هم داستانی را برایم تعریف کرده است . زمانی که او یکبار در حال دوش گرفتن بود و بعد هم بایستی برای رفتن به سر کار آماده میشد .همه ی اتفاقات این داستان از جایی شروع شده که او در حال دوش گرفتن صدای شلیک گلوله ای را شنیده است . او سریعا حوله را برداشته و به سمت پنجره دوان دوان آمده است و در حالی که انتظار داشته من وخواهرم در حیاط منزل باشیم ، ما را در آنجا نیافته و سپس شروع به فریاد زدن کرده : DJ … DJ … Baby Donna … Baby Donna . او و بقیه فامیل مرا DJ صدا می کردند که مخفف Dave Junior است و خواهرم هم Baby Donna خوانده میشد که تصور می کنم بهتر از Donna Junior تلفظ میشود . به هر حال من در آن زمان  بدون اجازه از خانه خارج شدم . خواهر کوچولو هم به دنبالم آمده بود . در این حال دو نفر در پشت سر ما در حال دیودن بودند . یکی از آنها دلال دارو بود که در کوچه ما با این شغل به شهرت رسیده بود . او یک مرد چاق بود . منظورم از واژه ی چاق ، یک مرد بسیار گنده و فربه بود . بسیار چاق ! مردی دیگر یک مرد لاغر اندام بود که تفنگ به دست دنبال این مرد چاق می دوید . تجسم کردن دویدن یک مرد لاغر در پی یک مرد چاق و شلیک گلوله آنقدر خنده دار است که وقتی مادرم این خاطره را تعریف می کند ، از شدت خنده نمی تواند صحبتهایش را ادامه دهد . اما در آن لحظه ، اصلا نمی توانست بخندد و فقط فریاد DJ را سر میداد . به هر حال من توانستم دست خواهرم را بگیرم و از آن محلکه فرار کنم در حالیکه صدای شلیک گلوله های آن مرد لاغر هنوز پرده گوشم را تحریک می کند . واقعا شانس آوردیم .
مادرم در یک مقطع زمانی در یک گالری عکس به نام District Photo کار می کرد که آنجا چند شهرک
با Moryland فاصله داشت . او شبها کار می کرد در حالی که در تاریکی شبهای D.C ما در خانه تنها بودیم و هیچ کس مراقب ما نبود . اما Donna ی دلسوز مجبور بود به این ریسک پاسخ مثبت دهد و ما را در خانه تنها گذارد .اما همسایه ی طبقه ی بالای منزلمان که صاحبخانه ی ما نیز بود ، هرزگاهی به ما سر میزد . ولی با این حال من و خواهرم هنوز ترس تنهایی آن شبها را در وجودمان احساس می کنیم . تقریبا ساعت 3 صبح کار او در آنجا ، اتمام می یافت . اما او دیگر مثل مسیر رفت ،اتوبوسی را برای بازگشت به خانه در خیابان نمی دید . او مجبور بود تنها در طول مسیر جاده بایستد و تقاضای تاکسی کند اما در واقع در آن ساعت از صبح هیچ تاکسی وجود نداشت و او نمی توانست به یک اتومبیل عادی اطمینان کند ، بنابراین هیچ راهی به جز پیاده روی به سمت منزل را در پیش روی خود نمی دید . پیاده روی در فاصله ای که نه تنها سرشار از وحشت و تاریکی بود بلکه بسیار خسته کننده و طاقت فرسا بود . چه بسا این خستگی فقط ازان خودش نبود و آن دو کودک بودند که باید روز بعد ،  از دیدن یک مادر خسته با چشمان قرمز ناشی از کم خوابی ، خسته تر می شدند  .  اما این خستگی نیز برایمان لذت بخش بود . تماشای چهره ی او واقعا دردناک بود . دیر یا زود او بایستی این شغل جهنمی را رها می کرد که بعد از مدتی این اتفاق هم رخ داد و برای یک کمپانی بزرگ آبجو سازی شروع به فعالیت کرد . خاطرات آن موقع واقعا خوب بود . جایی که من در هشت یا نه سالگی اولین آبجوی زندگی را خوردم و عکسی که در همان موقع گرفتم و هنوز هم آنرا دارم . در این عکس من تیشرت گروه موسیقی راک Kiss Belt Buctle را پوشیده ام . Kiss یک گروه پر طرفدار در دهه ی هفتاد بود . Gene Simmons ، Paul Stanley ، Voce Frehly و  Peter Criss اعضای این گروه بودند آنها ماسکهای عجیبی بر صورت داشتند و حتی در نواختن Heavy Metal نیز تبحر کافی را دارا بودند . گروه فوق العاده عظیمی که در زندگی واقعی به مردان وحشی معروف بودند ولی با این حال من عاشق آنها بودم . علاقه ی یک کودک 9 ساله به این گروه برای همه جای تعجب داشت . مادرم از آن شغلش راضی بود و با کار کردن در آنجا ما هم از موهبت دیدن او محروم نبودیم .ادامه دارد ...

-------------------------------------------
انشالاه در پست بعد که دقیقا نمی دونم چه زمانی باشه ، دو سر فصل Happy Weekends و Without Tears For The Dead رو برای مطالعه ی شما آماده می کنیم .

------------------------------------------

در آخرهم برای این که جبران مافاتی برای این 10 روز غیبت بنده شده باشه یک سری عکس خاص هم براتون آماده کردم . خاصی این عکسها رو با دیدنشون متوجه خواهید شد .( برای دیدن عکسها رو شماره های زیر کلیک کنید )

 

"نمونه عکس"

 

 

"عکسها"

 

*1*

*2*

*3*

*4*

*5*

*6*

*7*

*8*

*9*

*10*

*11*

*12*

 

----------------------------------------

به درخواست دوست عزیزی در نظرات پست قبل چند تا تم از Batista برای دانلود آماده کردم که امیدوارم بشه ازشون استفاده کرد چون گوشی ما که مربوط به عهد دغیانوسه و نمی دونم اجرا میشه یا خیر .تم  های زیر برای گوشی های سونی اریکسون طراحی شده . ( اگه برای گوشی های دیگه هم خواستید ُ حتما بگید در پست های بعد بزارم )

 

 

**Dawnload Theme**

 

 

**Dawnload Theme**


-------------------------------------
 
" عکس منتخب پست"

 

 

**Full Size**

---------------------------------------
 خدانگهدار
جلال

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:47 توسط جلال| |