.:::DemonBatista.Ir:::.
Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista
عرض وقت بخير به همه ي طرفداران عزيز... ---------------------------------------------- جا داره واقعا بابت تاخيري كه در قرار دادن قسمت چهارم داشتم ، ازتون عذر خواهي كنم .اميدوارم كه تا پايان همراه بنده باشيد . نگريستن براي مرده من تفريحات زيادي هم در DC داشتم و همانطور كه گفتم اين تفريحات نسبت به خاطرات نامطلوب حاكم بر آنجا بسيار ناچيز بود . ما چيزي به نام اسباب بازي نداشتيم . چيزي به نام بازيهاي ويديويي و كامپيوتري وجود نداشت ، بنابراين ناچار بوديم براي تفريح به بيرون از منزل روي آوريم . در تابستانها با بازيهاي ابداعي خود ، تمام تمام شب را در كوچه سپري مي كرديم و وقتي به خانه بر مي گشتيم ، ساعت حدود 1 يا 2 صبح بود . همه ي بچه هايي كه در مجاورت وهمسايگي ما بودند نيز همين وضعيت را داشتند . من با آنها هيچ گاه حسي به نام نا امني را احساس نكردم .من با آنها متفاوت بودم چون تنها اين من بودم كه كه رنگ پوستم سفيد بود و ديگر دوستانم همه سياه پوست بودند . اما من هيچگاه اين تفاوت را احساس نكردم و هميشه خودم را با اين وضعيت وقف مي دادم . هميشه 10 يا 12 نفر از آنها با من بودند . چه براي فوتبال و چه بازيهاي ديگر .حتي من با آنها مايل ها براي رسيدن به يك استخر شناي عمومي پياده روي مي كردم. مايلهاي بسيار دور ! همانطور كه من گفتم من تنها سفيد پوست در ميان هم سن ها و هم بازيهاي خود بودم .اما اين موضوع جزو تنها چيزهايي بود كه براي من هيچ دردسري نمي ساخت . اگر با هر سياه پوستي درگيري پيدا ميكردم ، خنجر يا چاقو ابزار آنها نبود بلكه آنها فقط به دستان خود افتخار مي كردند نه ابزار آلات ساخته شده . مادرم شهر را بسيار متفاوت تر از من ياد مي كند . با پاي خود به آنجا آمد و مطمئنم هنوز هم آنجا را دوست دارد . تمام هدف او اين بود كه يك مادر باشد و از فرزندانش دفاع كند . او خاطرات شيرين زيادي را از آنجا به ياد نمي آورد و چيزهايي زيادي براي متقاعد ساختن او براي ماندن در D.C وجود نداشت . يك بار يك درگيري در نزديكيهاي منزل ما اتفاق افتاد و شخصي قصد داشت به يك مرد شليك كند ، اما در صحنه اي فاجعه بار تير او خطا رفت و به جاي برخورد با ان مرد به يك دخترك معصوم اصابت كرد . مردم به دنبال آن مرد مي دويدند اما هنگامي كه به بزرگراه رسيدند ، او به راحتي فرار كرد . مادرم در همان لحظه با پليس تماس گرفت . او در اين زمينه هميشه پيش قدم بود . او سعي كرد پليس را متقاعد كند كه آنها بايد از اجتماع مردم به دور آن كودك جلوگيري كنند . اين نمونه اي از آن موضوعاتي بود كه مادرم را مجبور ميساخت تا به فكر مهاجرت بيفتد . سرانجام حدود سال 1976 بود كه مادرم براي يافتن شغل و پيدا كردن يك مكان مناسب براي زندگي به سانفرانسيسكو رفت . براي مدتي موقت من و خواهرم مجبور بوديم با والدين پدرم گذران عمر كنيم .دوران مزخرفي بود . مادربزرگم واقعا يك پيرزن خرفت و بددهن بود . من بيشتر از هر چيزي سيلي خوردن او را به ياد مي آورم و چيزي زياد ديگري را به خاطر ندارم . يكبار براي اينكه به خواهرم فحاشي كرده بودم ، يك حلقه پر از كليد را به طرف من پرتاب كرد كه دقيقا به صورتم اصابت كرد . لحظه ي بدي بود . او واقعا يك ج* ن.ده بود . خوشبختانه من فقط چند ماه با او زندگي كردم . اول خواهرم و بعد هم من به مادرم پيوستيم . مكان جديد بسيار زيبا و خوب بود .اما ما مدت زيادي در آنجا زندگي نكرديم . (شايد كمتر از يكسال ) و اين قبل از اين بود كه پدرم براي ديدنمان به آنجا بيايد . او و مادرم قصد داشتند تا همه چيز را مرتب كنند اما در اين زمينه اختلاف سليقه داشتند . . تمام سعي پدرم اين بود كه مادرم را متقاعد كند تا به شرق برگرديم و در شهر ماريلند ( نزديك DC) زندگي كنيم . اما در اين كار موفق نبود . ما بر گشتيم اما زياد طول نكشيد ; به گفته ي مادرم فقط سه هفته ! بعد از آن سرانجام آنها از هم طلاق گرفتند و مادرم كه نتوانسته بود در شهرهايي به جز واشنگتن DC شغل مناسبي بيابد به DC بازگشت . در آن سال همه چيز به بدترين نحو ممكن پيش مي رفت و اصلا دوران خوبي را با اين نقل مكانها سپري نمي كرديم و از همه مهم تري جدايي پدرم از ما بود كه نمي دانستم از اين موضوع خوشحال باشم يا ناراحت ! در همان سالها بود كه يكي از آن سه قتل ها در جلوي حياط خانه امان به وقوع پيوست و بعد از چند مدت هم فردي ديگر در همان حوالي كشته شد . اما هنگام مرگ شخص سوم ، مادرم واقعا عزمش را جزم كرد تا آنجا را ترك كنيم . يك مرگ فاجعه برانگيزكه هر كس را از آن مكان دل خسته مي نمود . او از اينكه نكند يكي از ما نفر بعدي باشيم به شدت هراس داشت . مشكلات زيادي در آنجا وجود داشت كه باعث ميشد او نتواند در همه حال از ما مراقبت كند . ولي او از يك چيز ديگر نيز نگران بود . اينكه مكان جديدي كه ما قرار است به آنجا برويم چگونه خواهد بود . قتل آخر در يك جمعه شب رخ داد . مادرم در حال بيرون رفتن از منزل بود كه آن مرد بيچاره و فقير را با يك حفره در سرش جلوي درب منزل پيدا كرد . يك حفره ي بزرگ ناشي از اصابت گلوله . او سريع به خانه بازگشت و به پليس و آمبولانس اطلاع داد . 45 دقيقه بعد هم پليس و هم آمبولانس آنجا بودند . تا زماني كه آنها به آنجا برسند همه ي بچه هايي كه در همسايگي ما بودند ، بيرون آمدند و به آن مرد بينوا مي نگريستند . من و خواهرم هم آنجا بوديم . همه ي ما دور آن مرد حلقه زده بوديم و به او نگاه مي كرديم . حتي به ياد دارم كه يكي از آنها در حال گفتن جك بالاي سر آن مرد نيز بود . مردي كه مغزش از سرش بيرون زده بود . در حالي كه مادرم بسيار برآشفته بود و مدام ما را به كنار هل ميداد . مادرم وقتي از آن شب براي ما تعريف مي كند ، اين جمله ها را مي گويد :"آن شب شما به راحتي مي توانستيد . دور يك مرد مرده بايستيد بدون اينكه هيچ احساس ترحمي نسبت به وي داشته باشيد . بدون اينكه اشكي در چشمان شما جاري گردد . به مرور زمان همه ي اين جنايات براي شما در حال عادي شدن بود و آن موقع بود كه كه بايد آنجا را ترك مي گفتيم ." هانطور هم شد و بعد از آن اتفاق ما براي بار دوم به سانفرانسيسكو رفتيم اما اينبار براي ماندگار شدن ! صبر مادر در برابر ما من تصور مي كنم مادرم واقعا قوي بود . قوي تر از آنچه شما فكر كنيد . با محبت و مهربانتر از آنچه كه شما تصور كنيد . اما همين مادر وقتي كه ما فرزند نا خلفي بوديم ، فوق العاده عبوس و سختگير ميشد . در اين مواقع او نه تنها ما را كتك ميزد بلكه با شلاق پشتمان را نيز كبود مي كرد . گه گاه نيز ما را در بغل خود محكم نگاه مي داشت و با ضربات شديد باسن ما را سرخ مي نمود . او يك قانون بزرگ داشت و تا موقعي كه ما به اشتباه خود اعتراف نكرده بوديم، دست از كتك زدن ما بر نمي داشت . من روزي را در سانفرانسيسكو به ياد مي آورم كه مرتكب اشتباه بدي شده بودم . به خاطر ندارم چه كار كرده بودم . به هر حال او در قبال اين اشتباه من فقط فريادي بلند در گوشم كشيد كه من هم تا حد زيادي ترسيده بودم . بعد از آن فرياد من گمان كردم او خانه را ترك كرده است و من در آپارتمان تنها هستم . بنابراين شروع به فحاشي كردم :"من از توي ج*ن* ده متنفرم" اما وقتي برگشتم او نرفته بود و آنجا ايستاده بود . اوه خداي من ! او مرا خواباند و به شدت كتك زد . بعد هم مرا بلند كرد و محكم به زمين كوبيد . اكنون اين خاطره برايم خنده آور است اما هنوز هم كبودي آن موقع بدنم را احساس مي كنم . با همه ي اين خاطرات او واقعا با محبت و مهربان بود . او از در آغوش گرفتن ما و گفتن جمله ي "دوستت دارم" هيچ اباهي نداشت . من فكر مي كنم اين يك موضوع بسيار مهم براي والدين است . آنها بايد به كودكانشان نشان دهند كه آنها را دوست دارند . ----------------------------------------- "عکس منتخب پست" ----------------------------------------- منتظر قسمت پنجم باشید . خدانگهدار





