تبليغاتX
.:::DemonBatista.Ir:::. - Batista Unleashed Book (قسمت ششم)

.:::DemonBatista.Ir:::.

Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista

 با تشکر از سعید عزیز ، قسمت ششم اين مجموعه هم آماده هست . در بخش هاي قبلي تا جايي پيش رفتيم كه باتيستا از كوچ كردن خانوادگي به سانفرانسيسكو و اتفاقات ريز و درشت ديگر سخن گفت و اين بخش تقريبا ادامه ي اون صحبتها خواهد بود . در اين مرحله باتيستا از اعمال خود در بدو نوجواني در سانفرانسيسكو به شيوايي صحبت كرده كه اميدوارم شما هم اين شيوايي قلم رو با ترجمه ي بنده احساس كنيد .

در راه شرارت

مدرسه مان در سان فرانسيسكو بسيار متفاوت تر از مدرسه DC بود . حداقل ما تنها سفيد پوست آنجا نبوديم . مدرسه فقط يك بلوك تا خانه فاصله داشت . خانه اي كه واقعا جديد و مدرن بود . يك مكان بسيار زيبا نسبت به جايي كه قبلا در آن سكونت داشتيم . با اين حال چه در DC و چه در سانفرانسيسكو من هيچ علاقه اي به درس و مدرسه نداشتم . مدرسه را خندق فرار مي ناميديم . هر چه سنم بيشتر ميشد ، بيشتر از مدسه فرار مي كردم .

يك بار به همراه تعدادي از دوستانم ، در روزي كه مقرر شده بود كلاس ما به يك سفر علمي به باغ وحش روند ، از مدرسه فرار كرديم . به نظر شما دسته ي ما كه معروف به فراري بود ، چه كرد ؟ بله ما هم به دنبال آنها به باغ وحش رفتيم  طوري كه آنها نتوانند ما را ببينند . ما آنجا بوديم و آنها هم آنجا بودند ولي به نظر نمي رسيد كه ما از دسته ي كلاس مجزا باشيم . بنابراين به همين بهانه ، ما بدون بليط وارد باغ وحش شديم  .   خاطرات آن مقطع فوق العاده بودند .

نمرات من در مدرسه بسيار افتضاح بودند و در سانفرانسيسكو مدير مدرسه چند بار به منزلمان زنگ زد و باعث شد مادرم برايم دردسرساز شود . از همين رو اكثر اوقات خودم تلفن را بر ميداشتم و سعي مي كردم مدير را دست به سر كنم .

در بين زمان كلاسها ما وقت آزاد زيادي داشتيم و نمي توانم بگويم اغلب آنرا عاقلانه سپري مي كرديم . ما ساعتهاي زيادي براي گشتن با اتوبوس يا تراموا در سطح شهر ، صرف مي نموديم . زمان كودكي من ، شما مي توانستيد با يك پنج سنتي كل روز را در اتوبوس يا تراموا پرسه  بزنيد و همه جا را بگرديد . گاهي اوقات اگر راهنما يا راننده ي اتوبوس از ما درخواست بليط مي نمود و ما نداشتيم ، مجبور بوديم به او حمله كنيم و سپس فرار را بر قرار ترجيح دهيم . بعد از خيابان چهاردهم ما به مكان جديدتر اما ناامن تري نقل مكان كرديم . جايي كه من خلاف بيشتري را مرتكب شدم . فكر مي كنم حدود ده سال داشتم و سال ششم مدرسه بودم . در آن زمان ميشد به راحتي درك كرد كه اكثر بچه هاي اطرافم با حزب و نژاد خود معاشرت مي گزيدند .بچه هاي مكزيكي تنها با ساير مكزيكيها آمد و شد داشتند . همينطور سياه ها با سياه ها و سفيد ها نيز با سفيد ها ! اما اين موضوع براي من زياد تفاوت نداشت . من يك سفيد پوست بودم اما در بين بچه هاي سياه پوست و بومي آمريكاي لاتين رشد يافتم . افرادي كه از نظر رابطه بسيار به من نزديك بودند . من در محيط جديد هم معاشرت را با تمام مكزيكيها و سياهها و ساير نژادها آغاز كردم . ما در خياباني زندگي مي كرديم كه چند پروژه ي دولتي در حال انجام  بود يا آنچه كه اكنون به املاك يارانه اي دولت معروف است . يعني مكاني كه بيشتر براي افراد كم بضاعت احداث ميشد . آنجا كمي بيش از حد افتضاح بود . خلاف در ديوارهاي آنجا موج ميزد . آن موقع اولين باري بود كه من فهميده بودم خيانت و بزه كاري چيست . آنجا اثر زيادي از اعتياد و مواد مخدر نبود . اما تا جايي كه دلتان بخواهد دزدي ، مبارزات خياباني و دعوا وجود داشت . من هم تحت تاثير جو آنجا شروع به انجام اين كارها كردم . من هر آنچه كه دستم به آن مي رسيد را به طور غير قانوني بر مي داشتم . غذا ، دوچرخه ، وسايل بازي ، پول و هر چيز ديگري را !

من يكبار را به ياد دارم كه به همراه دوستان جديدم يك موتورسيكلت را دزديديم . زمانيكه من تنها 10 يا 11 سال داشتم . حتي آنرا از حياط يك خانه كف رفتيم . اين اتفاق حدود 3 تا 4 صبح بود كه رخ داد . جالب آنجا بود كه در كمال گستاخي قفل گاراژي را شكستيم و آن موتورسيكلت را به سرقت برديم  . ما سه نفر بوديم و به دليل اينكه قصد نداشتيم موتور را داخل حياط روشن كنيم آنرا با دستهايمان به بيرون حمل كرديم . به محض آنكه به بيرون رفتيم دوستم "كارول" سوار موتور شد و من را به همراه دوست ديگرمان كه به دنبال او مي دويد  ، من را جا گزاشت .و آن شب در كمال ناباوري تنها شدم و هيچ چيز هم عايدم نشد .

 بيشتر كارهايي كه ما انجام مي داديم اگر چه به بدي دزدي نبود ، ول گردي در خيابانها يا به بالاي پشت بام مردم رفتن و ديدن خانه هاي آنها بود . من چند بار را به ياد دارم كه مي نشستيم و مخفيانه به س*ك..س كردن آنها مي نگريستيم .  رفته رفته اين كار در حال تبديل به اصلي ترين كار ما براي وقت گزراندن بود .

در يك مقطع ساير بچه ها مرا به خاطر نژاد فليپيني كه داشتم ، مسخره مي كردند . آنها با فرياد زدن فليپ فليپ مرا آزار مي دادند و من هم مجبور بودم به هر نحوي كه شده اين عصبانيتم را ارضا نمايم كه در اين راه دردسرهاي زيادي نيز برايم خلق شد . من مجبور بودم عقده اي كه از كار آنها داشتم را با مسخره كردن ديگران جبران كنم و از همين جهت شروع به تمسخر افراد ديگر مي كردم . كارهايي كه در حال حاضر برايم خنده دار است .

يكي ديگر از تفريحات ما رفتن به محله ي " تندرلوئين" بود . جايي كه شبها همه ي هوكرها (ج*ند*ه ها) در آنجا جمع بودند و بازاري براي خريداري يك شبه ي آنها بر پا بود . . ما تا ساعت سه يا چهار صبح آنجا مي مانديم و هوكرها را اذيت مي كرديم . كارهايي از جمله تماشاي مخفيانه توالتها از بيرون كوچه ي مجاور به اتاقها . سعي مي نموديم كه آن زنها را عصباني كنيم و بعد از آن پا به فرار بگزاريم و از اين كار لذت ببريم . آزار دادن هوكر ها در حد يك تفريح بود . هيچ كدام از ما  در سنين بالاتر نيز هيچ علاقه اي به سك*س كردن با آنها نداشتيم . آنها حقايق زندگيشان يا هر چيز مشابه آنرا به شما نشان نمي دهند و تنها چيزي كه شما مي بينيد يك ظاهر هوس بر انگيز و تحريك كننده است . در واقع همين موضوع بود كه من را از نزديكي با آنها دور مي كرد . من دراين مورد در مقايسه با اطرفيان خود ، عاقلانه تر رفتار مي كردم .

اكثر بچه هايي كه من با آنها معاشرت داشتم ، كمي از من بزرگتر بودند . من هم كمي از بچه هاي هم سن خودم بزرگتر و قدبلندتر ديده ميشدم . بنابراين در بين دوستان بزرگتر از خودم ، زياد متفاوت به نظر نمي رسيدم . دعوا و نزاع در آن مقطع سني ، يك موضوع بديهي بود . اما دعواهايي بدون اسلحه ، بدون چاقو و بدون هيچ سلاح ديگري . تنها سلاحمان براي انجام اينكار مشت هايمان بود. و تنها آسيبي كه از اين دعواها نصيبمان ميشد كبودي چشمان بود . يكبار در يك درگيري آن قدر كتك خوردم كه چشمانم از فرط كبودي جايي را نمي توانست ببيند و آن بدترين جنگي بود كه تا آن موقع تجربه كرده بودم  .

در آن روز ها مخصوصا زمانيكه در حال بزرگ شدن در آنجا بودم فكر مي كردم همه ي اطرافيانم قصد جنگ و دعوا را دارند . اين تبديل به جزئي از كودكي من شده بود . يعني دقيقا يك كودك جنگ طلب و پرخاشگر . چيزي كه اكنون به ندرت آنرا مشاهده مي كنيد . يعني خصلتي كه  تا يك سن مشخص با من همراه بود و بعد از آن هم در وجودم دفن شد و الان به هيچ وجه نگران نيستم كه يك نفر مستقيم برگردد و من را مورد هجوم قرار دهد . آن دوران هم به هر ترتيبي بود پايان يافت .

---------------------------------------

خدانگهدار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:30 توسط جلال| |