.:::DemonBatista.Ir:::.
Iranian Fansite Of The Animal Dave Batista
آرلينگتون قبل از 13 سالگي شروع به اشتباهات بزرگتري در زندگي كردم و با هر بار فرار از مدرسه ، به سمت موضوعات منفي بيشتري جذب ميشدم . همچنين كه چند بار براي موضوعات كوچك دستگير شدم . اگر افرداي با سنين من بازداشت مي شدند به كانون پرورش نوجوانان، رهسپار مي گشتند اما مجازات در آنجا زياد سخت و زجرآور نبود . من هرگز بيشتر از يك روز را در زندان سپري نكردم . من دزدي و قانون شكني را براي امرار معاش يا به دليل ديوانگي و يا هر چيز ديگر ،مرتكب نمي شدم . من دزدي مي كردم چون تمام دوستانم اين كار ار انجام مي دادند . اين واقعه ي بزرگي براي من نبود و تنها يك اتفاق خارج از عرف بود . اين كلماتي است كه شما پس از ارتكاب يك كار خلاف به ذهنتان مي رسد : خوب ، بد ، عصبانيت، ناراحتي ، و ... . اما در واقع هيچ كدام از اين واژه ها، در حين انجام آن كارها براي من معني و مفهومي نداشت . البته مادرم از انجام اين كارها به هر نحوي متنفر بود . او مجبور بود يك ناظم به تمام معنا باشد و تحت هر شرايطي به همه ي موضوعات نظم ببخشد . او هميشه نگران بود كه مانند مادر خود نباشد ; زني كه يك افريطه و بدزبان واقعي بود . او نگران يك موضوع بزرگ ديگر هم بود و آن اينكه با آن روندي كه من پيش گرفته بودم ، چه بلايي سر من خواهد آمد . او حتي بعضي اوقات نگران ميشد كه من در آخر اين راه زنده نمانم . يك بار چند نفر به علت يك كار احمقانه كه دقيقا آنرا يادم نيست ، به خانه ي ما ريختند تا من را بزنند و مادرم مجبور شد با آنها درگير شود و به هر زحمتي قبل از اينكه اتفاق بدي بيفتد آنها را بيرون كرد . نگراني هاي او براي شرارتهاي من يك موضوع فراتر از عادي براي هر مادري بود اما با توجه به شرايط باز هم به خوبي نمي توانست من را كنترل كند . يك شب من با گروهي از دوستانم چند عدد نان دزديديم و به طرف پل دروازه طلايي سائوساليتو فرار كرديم . پليس به هر زحمتي من را دستگير كرد و متعاقبا به مادرم اطلاع داد . وقتي او مرا با آن شرايط آنجا ديد واقعا چهره ي جالبي داشت . او واقعا از خود بي خود شده بود . او به اندازه ي كافي براي خودش مشكل داشت و رفته رفته از دست من كلافه شده بود . بنابراين با پدرم تماس گرفت كه در آن مقطع از هم جدا شده بودند . مادرم به او گفت Dave اگر اين اينطور ادامه دهد يا جاي آن زندان است يا قبرستان . بنابراين تصميم بر اين شد من مدتي را با پدرم سر كنم و به همين علت با او به آرلينگتون ويرجينيا رفتم . يك دوران بسيار وحشتناك آغاز شد . من در آنجا در يك خيابان ملقب به خيابان قاتلها كه در حومه ي شهر قرار داشت ، زندگي مي كردم . يك مكان كاملا فاقد از فرهنگ . در واقع در حال حاضر آرلينگتون يكي از زيباترين مكانهاي كشور است . اما واقعا نمي دانم در زمان نوجواني من چطور آنجا زندگي وجود داشت . شهر در ساعت 9 شب در خاموشي غرق مي شد . موضوعي كه مرا ديوانه ميساخت . زماني كه من از مادرم جدا شدم و به آنجا نقل مكان كردم ، كلاس هفتم بودم و اگر اشتباه نكنم ، حدود 13 سال سن داشتم . نام مدرسه اي در آن تحصيل مي كردم توماس جفرسون بود و من به قدري در آنجا ضعيف عمل كردم كه آنها طبق يك برنامه ي ويژه ، من را به يك مدرسه ي ديگر انتقال دادند . اساسا من همان كارهايي كه در مدرسه ي سانفرانسيسكو انجام ميدادم را عينا در مدرسه آرلينگتون نيز تكرار مي كردم . كارهايي از جمله فرار كردن از كلاس و كسب نمرات وحشتناك . اما برخي از كارهاي ديگر كه مادرم براي همان ها من را به پدرم واگذار كرد را نمي توانستم انجام دهم . كارهايي از جمله خيابانگردي با وسايل نقليه ي شهري و معاشرت با افراد دزد و پرخاشگر . همچنين كه در آنجا دست از آزار دادن دخترها نيز برداشتم و به نوعي همه ي آنها را طلاق دادم . اما كمي كه گذشت روي به تفريحات جديدي آوردم . كم كم خانه اي كه در آن زندگي مي كردم تبديل به يك پارتي خانه شد كه اين موضوع بيشتر به اين علت بود كه پدرم اكثر اوقات در خانه حضور نداشت . در آخر هفته ها چيزي حدود بيست دلار به من ميداد و با اين كار قصد داشت شر من را ازسر خود كم كند . من آن پول را ذخيره مي كردم و پس از آن دوستانم را دعوت مي كردم و يك پارتي بزرگ را با آن پول براي آنها مي ساختم . بهترين دوستم در آن برهه ، نلسون نام داشت . ما سريعا آن مجالس را با هم هماهنگ مي كرديم . او هم مثل خودم كمي عجيب و غريب بود . او هم كلاس هفتم را با بدترين حالت با من طي نمود . در واقع اين مدرسه بود كه تلاش ميكرد ما را در خودش نگه دارد . ما هميشه به خاطر فرار از آنجا تعليق مي شديم . اما اين موضوع نيز ، تاثير چنداني بر روي رفتار ما نداشت . ما هيچ احساسي به نام پشيماني نداشتيم . نفرت من از كلاس و درس همانطور ادامه مي يافت و حتي اين نفرت گاهي اوقات باعث ميشد كارهايي فراتر از فرار كردن ، انجام دهم . يك بار براي همين فرار كردن و تعليق شدن ، پدرم مرا با كمربند ليفتينگ خود مورد هجوم قرار داد طوريكه كتك آن روز را هيچگاه فراموش نمي كنم . قد پدرم به بلندي حال حاضر من نبود ولي از سايز بدني خوبي برخوردار بود . او مردي با حدود 6 فوت قد و 200 پوند وزن بود . او يك پاور ليفتر و بدنساز نسبتا حرفه اي بود . بنابراين اين شما هستيد كه مي توانيد تحمل من زير فشار كتك هاي او را تخمين بزنيد . اما در آن زمان من هميشه او را مورد تكريم داشتم و هميشه احساس مي كردم ، زمانيكه او وارد مي شود مجبورم بايستم . شايد هم اين موضوع به علت وجود همان كمربند بود . دفعات بعدي كه خطايي از من سر مي زد ، قبل از اينكه او وارد شود ،خودم اتفاقات بعدي را پيش بيني مي كردم . كمربند ليفتينگ را از صندوقش بيرون مي آوردم و بر روي تخت آن مي انداختم و منتظر مي نشستم تا او بيايد و كار را هر چه زودتر به اتمام رساند . در آن مقطع سني رفتار پدرم يكي از بزرگترين موذلات من در آرلينگتون به حساب مي آمد . او واقعا نمي دانست با من چطور برخورد كند و عدم وجود شخصي همانند مادرم كه بتواند به خوبي مرا درك كند تا حد زيادي مرا آزار ميداد . ------------------------------------ خب اينم از قسمت هفتم . اميدوارم از اين سري لذت برده باشيد . منتظر سري هاي بعد هم باشيد . خدانگهدار---جلال



